تبليغاتX
بی نام
(به دلیل سواستفاده از اسامی دیگر بلاگرها در کامنت دانی، کامنتها بعد از تایید بنده منتشر خواهند شد، خداوکیلی جنبه کامنت دانی باز را ندارید، مجبورم کردید در برخی موارد، کامنت را با بلاگر محترم در وبلاگش چک کنم، you ppl really suck )

سلام

 

این پست را نه به یک وبلاگ خاص، که به یک سری وبلاگ های پزشکان و دانشجوهای پزشکی اختصاص میدهم، سعی خواهم کرد خود کمتر بگویم و بیشتر لینک بگذارم. بیش از پیش مستند خواهم نوشت، خودتان قضاوت کنید، همانطور که قبلا هم چندین بار گفتم، روابط، رفتارها و تعامل هایی که در دنیای واقعیست، در دنیای مجازی هم وجود دارد، تنها شکل و ظاهر آن ها تغییر کرده است، این بلاگرها از سیاره ی دیگری نیامده اند بلکه همان هایی هستند که هر روز، در محل کار، در خیابان، دانشگاه، پارک و غیره مشاهده میکنیم، چقدر جالب است نمود شخصیت و رفتار دنیای واقعیشان که به بهترین شکل در دنیای کدهای صفر و یک به نمایش گذاشته اند.

 

1- این لینک را بخوانید، و روزی صد هزار بار خداوند را به خاطر سلامتی خود شکر کنید، نه تنها برای شکر نعمت، به این دلیل که زیر دست چنین پزشکانی قرار نگیرید، بیشتر تعجب خواهید کرد اگر بدانید که ایشان هنوز دانشجوی پزشکی هستند، خدا رحم کند روزی که ایشان و امثال ایشان فارغ التحصیل شوند. بد نیست این یکی را هم بخوانید، بیمار از شدت یبوست نمیتواند از دستشویی خارج شود و اکسترن محترم در فکر تقسیم وظایف است، خدا را شکر حداقل در حال سوت زدن و خندیدن به ریش بیمار فلک زده نیست، آمین. و این پست را، و این آخرین لینک را با دقت بیشتری مطالعه فرمایید، راست می گویند چوب خدا صدا ندارد، خداوند همه را سلامت نگاه دارد، اما انگار خداوند هم از پس این افراد بر نیامده است و اینطور حالیشان کرده، به این جمله دقت کنید " امیدوارم یادم باشه هیچوقت به مریض ها بی اعتنایی نکنم" جالبه ؟ نه؟ باز هم خوب است حداقل امیدوارند که ابتدایی ترین وظیفه خود و ساده ترین حق بیمار را به درستی انجام دهند، پیش از اینها کل آرشیو این وبلاگ را مطالعه کرده بودم و موارد بالا تنها مثال های معدودی از وقایع حقیقی جامعه ما بود که در دنیای مجازی هم نمود پیدا کرده است، جدا تاثر بر انگیز بود. حداقل برای بنده که اینطور بود، شما را نمیدانم.

 

2-  حتما این پست را مطالعه بفرمایید، ایشان به نوشته ای با نام " گیر سه پیچ به دوستان پزشک" که در شماره ی بعدی لینکش را خواهم گذاشت، پاسخ شدید الحنی نوشته اند، بد نیست به کامنت دانی ایشان هم مراجعه کنید و دفاعیه ی نویسنده آن متن و همچنین پاسخ متقابل سرکار خانم دکتر س را بخوانید، جالب است چون به وضوح مشاهده خواهید کرد کسی که ادعای ادب و شخصیتش میشود، تا چه حد بی شرمانه و وقیحانه سخن گفته است، گویا با مجرم جنایتکاری روبروست، دکتر شده اند اما هنوز تفاوت یک متن دوستانه همراه با شوخی و طنز را با یک متن توهین آمیز نمیدانند، از این وبلاگ جز پست فوق الذکر را نخوانده ام، اما شخصیت نویسنده ی آن نشان داد که می توان موارد جالبی برای به قولی گیر دادن LOL در آرشیو وبلاگشان یافت.

 

3- و این لینک همان پست " گیر سه پیچ به دوستان پزشک است " ، از نظر بنده و احتمالا اکثریت قریب به اتفاق شما مورد اهانت آمیزی در آن مشاهده نمیشود، چیزی نیست جز متنی همراه با شوخی که دلالت بر حقایق جامعه مان دارد. گویا در این پست کندوی زنبوری پنهان شده بود که چنین نویسنده وبلاگ فوق الذکر را به صدا در آورد. حتما کامنت دانی این پست را نیز بخوانید.

 

4- مورد آخر را به وبلاگ یک داروساز اختصاص میدهم، همه ی آرشیو آن را خوانده ام، به عبارت دیگر از خواننده های هرازگاهی وبلاگ ایشان هستم، بیشتر از خاطرات و اتفاقات محل کارشان می نویسند، اما موارد بالا عینا اما با رنگ و لعاب کمتری در وبلاگ ایشان هم دیده می شود، متوجه منظورم که هستید؟

 

*** دوستان توجه داشته باشند که اینجا یک وبلاگ اجتماعی نیست، پس لطفا راجع به مشکلات اجتماعی و غیره راجع به پزشکان و دنیای پزشکی سخن نگویید، بنده اینجا تنها راجع به وبلاگها می نویسم، آنچه در بالا هم گفتم، تنها اثبات این جمله بود که " چقدر جالب است نمود شخصیت و رفتار دنیای واقعیشان که به بهترین شکل در دنیای کدهای صفر و یک به نمایش گذاشته اند."

*** راستش را بخواهید موارد بیشتری در ذهنم نمانده بود که مثال بزنم، کمتر وبلاگ پزشکیست که تنها راجع به شغل و روزمره نویسی های مرتبط با شغلش بنویسد و من خواننده پر و پا قرصش باشم، چون جدا اعصاب برای آدم نمی ماند، همان اندازه که در دنیای واقعی از عملکرشان زجر میکشیم کافیست. اما خوب گفتم بیش از این شما را در انتظار نگذارم، حقیقتا نیازی به مثال های بیشتری نیست چون روند وبلاگ های اکثراین بلاگرها یکسان است، یکی را بخوانی، گویی همه را خوانده ای، اگر مثال های بیشتری بخواهید کافیست به لینک دانی یکی از وبلاگهای فوق الذکر مراجعه کنید.

*** نکته قابل توجهی که در همه این وبلاگها خواهید دید، این است که آدرس اکثریت قریب به اتفاقشان همراه لقب کاری و شغلیشان است، dr فلان dr بهمان، به نام لینکها دقت فرمودید؟ نام وبلاگ یعنی آنچه بر سر در آن است نیز این لقب "دکتر" را به دنبال خود میکشد، ولا بنده به خاطر نمیاورم وبلاگ مهندس یا هر فردی از شغل های دیگر را خوانده باشم که خود را با لقب محل کارش معرفی کرده باشد، به خاطر نمی آورم لینک وبلاگی با mohandes و engineer دیده باشم، این موضوع به بهترین شکل در پست مورد شماره ی 3 بیان شده است، نمیخواهم بیشتر وارد بحث بشوم، چه عیبی دارد به جای اینکه خود را با تایپ کردن خسته کنم، از لینکها و نوشته های دیگران استفاده کنم؟

*** تا کنون به لیست وبلاگهای دوستان این افراد دقت کرده اید؟ بیشتر دوستانشان را پزشکان تشکیل میدهند، نمیدانم این گروه چه علاقه یی دارند که همیشه سر در پیله ی خود و هم شغلانشان فرو ببرند، چه در دنیای واقعی و چه در دنیای مجازی، لیستشان را نگاهی بندازید، مضحک است، آقای دکتر فلان، خانوم دکتر بهمان، دکتر خوشگله و غیره:D جدا از این همه عزلت خسته نمی شوند؟ تا چه اندازه دوری از اجتماع؟ تا حدی که در وبلاگهایشان نیز نمود یافته است. حالا اگر وبلاگ تخصصی بود درست، اما نه در وبلاگ شخصی روزمره نویسی

*** بد نیست به شکل دیگری به این معضل که به وبلاگها هم کشانده شده است بپردازم، میخواهم راجع به فردی صحبت کنم، که چون بسیار متواضع و کمرو تشریف دارند، با نام آقای X از ایشان یاد خواهم کرد، تواضعش مرا کشته است، این آقای ایکس قصه ی ما، خودش، پدرش، مادرش و خواهرش مهندس هستند، دایی این بنده خدا رئیس بیمارستانی در یکی از کشورهای اروپاییست، دختر، پسر، همسر و داماد دایی محترم هر چهار نفر پزشک هستند، خاله اش که تا چندی پیش از اینها در ایران زندگی میکردند، پزشک هستند، داماد خاله جان هم همینطور، پسر خاله مادر این آقای X از پزشکان بنام جهانی هستند که در USA زندگی میکنند و هر چند ماهی برای شرکت در یک سری سمینار و کلاسهایی که در جهت آموزش پزشکان به قولی رده اول کشور برگزار میشود به ایران تشریف می آورند، عموها و فرزندان ایشان فارغ التحصیلان رشته های مهندسی/ریاضی دانشگاههای داخل و خارج از ایران هستند، فرزند عمه اش خودش را قیمه قیمه کرد تا پزشکی تهران را بیاورد و غیره و غیره، شجره نامه خانوادگی ایکس را که نمی خواهم بدهم، اینها را گفتم به یک دلیل که بدانید، این آقای ایکس قصه ی ما خود از نزدیک و به وفور LOL با پزشکان داخل کشور، خارج از کشور، مهندسان و غیره زندگی کرده است، با فردی زندگی کنی تا اینکه تنها با او ارتباط دوستانه یی داشته باشی بسیار متفاوت است مسلما، بد نیست این پست را کمی اجتماعی هم بکنیم همراه با مثال های عینی

خاله مادر جناب ایکس چندین سال پیش بیمار می شوند، پیش بهترین پزشکان ایران رفتند، پیش اساتیدی که از دوستان پسرشان (همان که در بالا گفتم) بودند، فکر میکنید در آخر چه شد؟ خوب شدند؟ اشتباه میکنید، از آخر به USA نزد پسر جانشان تشریف بردند و بعد از چند ماه با یک بسته قرص W0wبازگشتند و از آقای ایکس جوان هم سالم تر بودند، پسرشان میگفت پزشکان شما در ایران چه میکنند پس؟ من مادر را فقط یک ماه تحت نظر داشتم که آثار آن داروهای مخرب را از بین ببرم، آقای ایکس میگویند همین جناب دکتر در آخرین سمیناری که چند ماه پیش در ایران به عنوان مدرس شرکت داشتند، در پایان طاقت نیاورده و به حضار فرموده اند که تو رو خدا با بیماران چنین نکنید، پزشکان باید به دنبال بیمار باشند، نه بیمار به دنبال آنها (تعجب میکنم چطور او را در همان جلسه آتش نزدند، ا.. اعلم) جالب است که ایشان با آن سنشان همکارانشان را اغلب با اسم کوچک بدون کلمه "دکتر" صدا میکنند، و حتی وقتی به ایران می آیند که این لقب ها موج میزند، از اینکه کسی در منزل یا مهمانی ایشان را چنین صدا کند ناراحت میشوند.

این دکتر دکتر گفتن ها که مثال جالبش را در مورد شماره ی 3 خواندید که بر همگان عیان است، نمیدانم آیا روزی خواهد آمد که متوجه شوند لقب هایی چون "دکتر"، " مهندس" و غیره تنها برای محل کار است، جالب است که این وبلاگ نویسان بیشترشان تنها دانشجوی پزشکی هستند، دقت فرموده اید که وقتی وارد دانشکده ی پزشکی میشوید، از دربان گرفته تا نگهبان و آبدارچی و استاد و دانشجوی ترم اولی و کارمند آموزش و غیره و غیره، آقا و خانم دکتر میشوند؟ باور بفرمایید دیده ام دانشجویانی که همدیگر را "دکتر" صدا میکردند، نه از روی شوخی که ما هم شاید گاهی برای شوخی همدیگر را "مهندس جان" صدا میکردیم، بگذارید از قول آقای ایکس :)) خاطره یی را برایتان بازگو کنم، فکر میکنم تابستان گذشته بود که این جناب ایکس، در دفتر یکی از اساتیدشان نشسته بودند، پشت میز استاد و در حال نصب برنامه یی بر روی سیستم جناب استاد، آقای استاد با استاد دیگری (چه همه استاد شد) کمی آنورتر بر روی مبل ها نشسته بودند و صحبت میکردند، و این دانشجوی مظلوم (X) مشغول کارش بود که متوجه شد همان استاد با صدای بلند میگوید " آقای مهندس" ، آقای ایکس هم در همان چند ثانیه یا بهتر بگویم چند صدم ثانیه حدسیاتی میزند که چرا استاد، استاد دیگری را که phd دارد، آقای مهندس خطاب میکند، نکند به سرش زده است، نفر چهارمی هم که حضور ندارد، دفعه سوم که استاد مذکور میگوید " آقای مهندس ایکس" به خودش میاید که ای دل غافل استاد با ماست، ما هم برای خودمان مهندسی هستیم، چرا خود را دست کم گرفتیم، آخر همه که مثل دانشجویان پزشکی  نیستند که در برگه ی انتخاب رشته ی کنکورشان اسمشان را با لقب "دکتر" می نویسند.

آه این مورد را از یاد بردم، این آقای ایکس پزشک سالخورده یی را می شناسد که در طبقه ی بالای آپارتمانش سکونت دارد، پیر مرد فوق العاده ییست، نکند فکر کردید به مثال نقضی در مورد پزشکان رسیده ام؟ نه عزیزم، خودم هم دوست داشتم که ایشان مثال نقضی می بودند، اما باید بگویم ایشان نیز دوران دانشجویی و سالهای بعد آن را خارج از ایران گذرانده اند.

راستی یادمان رفت، خاله جان جناب ایکس که خود پزشک است، داماد پزشکش را آقای دکتر خطاب میکند، حالا هر چه به او بگویید خاله جان شما که خود تحصیل کرده اید ماشاا...، ایشان جای پسرتان هستند، بگویید ن جان، یا پسرم، دکتر کیلو چند است؟ اما چه بگویم که این گوش خاله جان در و آن یکی دروازه است، گاه فکر میکنم این رفتارها در میان این قشر موروثیست، وگرنه چرا در یک خانواده، این گروه پزشکان(البته از نوع به قولی اینور آبیشان) با بقیه تا این حد متفاوت و به یکدیگر شبیهند.

مثال آخر را نیز از خاطرات این آقای ایکس ;) بگویم و سخن کوتاه کنم، ایشان دوستی داشتند که چند سالی بزرگتر بود،پسرک به رشته تجربی رفت و در کنکور داروسازی یکی از شهرستانها قبول شد، او هم به جرگه ی دکتر گویان پیوست و روابط کم و کمتر شد، تا الان که از روی عجز به ایکس پناه می آورد و گاهی از زیر زبانش در رفته و ذکر مصیبت میکند که آن همه درس خوانده، برایش یک لقب "دکتر" مانده و یک داروخانه که به قول بنده مغازه ایست و داروساز مغازه داری که کار اصلیش فروش مواد آرایشی و پوشک بچه است، حقیقت است دیگر، آتش نگیرید لطفا، حوصله آتش سوزی و بیمه و این حرفا را ندارم به خدا، آقای ایکس دلش میخواست به او بگوید، آن روز که حرص دکتر شدن میزدی، کمی مغزت را بکار می انداختی ریاضی میخواندی، مهندس میشدی، در شرکت پایت را بر روی آن پا می انداختی و پول پارو میکردی. (پول پارو میکردی دروغ 13 بود)  

 

*** خوب ما که به چند مورد اشاره کردیم، هر چند تنها میخواستم به موارد وبلاگی بپردازم، اما کمی تا اندکی اجتماعی هم شد، هرچند جدا آنچه گفتم در وبلاگهایشان نمود پیدا کرده است

 

*** کامنترهای عزیز، زین پس به خاطر داشته باشید من را هم جناب مهندس کوروش خطاب کنید، وگرنه جواب سلامتان را هم نخواهم داد.

 

*** لطف بفرمایید در کامنتها  حتی المقدور از بنده سوالی نپرسید و نظر کلی تان را با رعایت ادب و احترام بفرمایید، جدا فرصت پاسخگویی نخواهم داشت، فردا گله نکنید و دعوا ره نیندازید، این پست طولانی را هم نوشتم که برای شاید یک ماه علاقمندان LOL کافی باشد، این روزها تنها یک ساعت یا کمتر نت گردی میکنم که جز به چک میل و سر زدن به یکی دو مورد وبلاگ مورد علاقه ام فرصتی نمی شود، بابا جان درس دارم، همه که مثل شما علامه دهر نیستند که با یک نگاه یک بیست گنده بگیرند، بنده هنوز در "بخوانیم و بنویسیم" مانده ام، شبها بیدار می مانم یکی بر سر خودم و یکی بر سر کتابهایم میزنم، شاید فرجی گردد و خوانده شوند. پیدا کردن همین لینکها چندین ساعت به طول انجامید. :(

*** خدایا نعمت سلامتی را از بندگانت دریغ نفرما، پزشکان،مهندسان، معلمان و همه و همه را که تعهد را پیش از هر چیز سرلوحه ی کار خود قرار داده اند، بیامرز و روزی بیش از این ده. آمین
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 23:9  توسط کوروش  | 

سلام

یا آخر این هفته مطلب جدید میگذارم یا اینکه می ماند برای اردیبهشت ماه، لطفا کامنت عمومی و خصوصی نگذارید که چرا آپ نمیکنی، چه زمانی آپ خواهی کرد، چه غلطی میکنی هیچی نمی نویسی، یا سوژه ی جدید پیشنهاد ندهید، فعلا این وبلاگ به دلیل مشغله درسی و کاری نویسنده اش LOL تعطیل است، رفرش نفرمایید.

احتمالا در پست های آینده راجع به یک سری از وبلاگهای پزشکان و شباهت های جالب و گهگاه احمقانه شان (جدا احمقانه) می نویسم.

متشکر

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 1:5  توسط کوروش 

 

سلام

 

In true love the greatest distance can be bridged این نام وبلاگیست که میخواهم در این پست راجع به آن بنویسم البته تا جایی که از آرشیو آن دستگیر بنده شده. متکایی، بالشتی، چیزی زیر سرتان بگذارید، بچه های من، تا برایتان داستان عشق نافرجام ژنرال 50 ساله ی امریکایی و یک دختر بچه ی ایرانی به نام پانته آ را بگویم.

 

یکی بود، یکی نبود، دخترک قصه ی ما، یعنی همان پانته آ خانوم، چند سال پیش وقتی تنها 15 سال داشتند، در لابی هتل نمیدانم کدام کشور، مرد بلند قدی را می بینند که اتفاقا هم سن پدربزرگشان هم بوده اند، و باز هم بر حسب اتفاق از ژنرالان عالی رتبه ارتش آمریکا، دخترک قصه ی ما یک دل نه صد دل عاشق و شیفته ی آقای ژنرال خوش تیپ قد بلند بلوند میشوند و از آنجایی که کیلومترها با هم فاصله داشته اند و امکان زندگی در یک کشور هم نبوده است، از طریق چت و البته به قول خودشان تلفن با هم ارتباط برقرار میکنند، در تمام این وبلاگ  خاطرات چت و گفتگوهای رد و بدل شده میان این دو عاشق و معشوق به چشم میخورد، عکسهایی تبادل شده که کامپیوتر ژنرال مملو از آنهاست، بازی های جلوی وبکم (این قسمت را فاکتور میگیریم، خودتان بخوانید خوب، استغفرا...مثلا فرض بفرمایید ایشان میخواهند تنبیه بدنی دوست دخترشان را جلوی وبکم به نظاره بنشینند، خارجیهای از خدا بی خبر هم که مثل ما ایرانی ها وقتی کودکانشان را تنبیه میکنند، بر سر و کله ی او نمیزنند، بلکه به عضو دیگری که لابد همه شما مثبت اندیشان از آن بی اطلاعید میزنند، واقعا روشهای تربیتی و تنبیهی ایشان ستودنیست، با یک تیر دو نشان زدن است دیگر، باشد، کوتاه می آییم، ما که بخیل نیستیم.)، لهجه انگلیسی خودشان و لهجه فارسی مجنون دل سوخته شان، مشروب خوردن بی حد و اندازه ی جناب ژنرال که دخترک را به شدت نگران کرده است، هم آغوشی ژنرال جان با دوست دختران آمریکاییشان و حسادت های دخترک، آخر ایشان انتظار داشتند 3 سال تمام مردی 50 ساله را از پشت کامپیوتر و با فاصله هزاران کیلومتر آنچنان شیفته خود نگاه دارند که این آقای آمریکایی جلوی هوا و هوس و نیازهای جسمی و روحی خود را بگیرد، نام این جناب ژنرال را بگذارید "فرهاد کوه کن" که بسیار لایق ایشان است، آخر فرهاد خان منزلشان را به سلیقه ی دخترک خریداری کرده اند و کارخانه ماشین سازی پدرشان را نگاه داشته اند تا دخترک بعد از فارغ اتحصیلی در آنجا کار کند، دخترک دائما از خیالات و رویاهای خود از زندگی مشترک با ژنرال جانشان در آن خانه می نویسد، آخر عزیزم اگر یک حساب سرانگشتی بفرمایید متوجه میشوید که تا آن زمان که شما به سلامتی فارغ التحصیل شوید زبانم لال ایشان صد کفن هم پوسانده اند.

این ماموریتهای هفته یی و گهگاه ماهانه ژنرال اعصاب دخترک را متشنج کرده است، دلتنگی های بیش از حد، گریه های شبانه، انتظار برای خواندن یک خط آفلاین ناقابل، راستی یادم رفت بگویم دخترک دل پری از 22 بهمن دارد که همان باعث دوری ایشان از معشوقشان شده است و اینکه این روز منحوس ایران را محلی ناامن برای همسر آینده شان کرده است.

دخترک دیگر طاقت دوری ندارد، 3 سال مدت کمی نیست، از فرهاد جان، ببخشید منظورم همان ژنرال جان است، میخواهد که یکدیگر را ببینند، مثلا در دوبی، اما دخترک پیش از تدارک  این سفر، به معشوقش میگوید، نباید به من دست بزنی ا، منظور دست زدن بالای 18 سال است، خوب انتظار چه عکس العملی از طرف را دارید؟ معلوم است دیگر، جا میزند، آدم این همه راه بکوبد بیاید در حالیکه شبی را هم نتواند... استغفرا... ( ای بابا ما میخواهیم مراعات کودکانی که در بین بازدیدکننده های اینجا هستند را بکنیم، مجبوریم خودمان را سانسور کنیم.)

و حالا به قسمت اوج داستان رسیده ایم، تو را به خدا بروید به صورتهایتان آب بزنید، کی وسط قصه عشقی-تخیلی میخوابد که شما چرت میزنید؟ ماههاست دخترک از عشقش بی خبر است، روزها و شبها به سختی در فراغ یار میگذرد، یعنی چه شده است؟ چه بلایی بر سر ژنرال جان آمده است آیا؟ نکند او را به عراق فرستاده اند؟ اینها که احتمالات خوبیست، شاید در آغوش دوست دخترانش خوابیده است و آنچنان مست کرده است که او را یارای بلند شدن نیست، روزی ناگاه دخترک مسنجرش را باز میکند و با آفلاینی از جناب عشق مواجه میشود که " من تهرانم، ساعت فلان لابی هتل بهمان" آه، فکرتان را خسته نکنید لطفا، لابد شما هم الان دارید به این موضوع فکر میکنید که یک ژنرال عالی رتبه ی امریکایی در تهران چه غلطی میکند، آن هم بصورت مخفیانه و بدون اطلاع سران ایرانی، یا اینکه تلفن را از ایشان گرفته بودند که به خود سختی داده و آفلاین گذاشته اند؟ اگر به اینها فکر میکنید باید بگویم بسیار علافید. همان بهتر که بخوابید.

خوب چه میگفتم؟ آهان، دخترک قصه ی ما، خود را می آراید و به قولی خوشگل میکند و برای دیدار با معشوق به آن هتل مراجعه میکند و سراغ ژنرال را میگیرد، اما به او میگویند، همچین اسمی در لیست وجود ندارد، دخترک چند ساعتی را در لابی در انتظار فرهاد جانشان (همان ژنرال) میگذارند با این تفکر که او با نام مستعاری اتاق رزرو کرده است، اما اگر پشت گوشتان را دیدید، ژنرال جان را هم دیدید، دخترک ناامید به خانه مراجعه میکند و گوله گوله اشک میریزد. تا جایی که به خاطر می آورم فردایش آفلاین وحشتناکی دریافت میکند که من تیر خوردم و نتوانستم سر قرار بیایم و بعد از مدتی هم خبر خروج از ایران را به گوشش میرساند، از آن روز ژنرال تحت تعقیب قرار میگیرد، گویا از ارتش امریکا با دخترک تماس گرفته میشود و اوا را تهدید میکنند، گویا آنقدر خر تو خر است که تمام تلفن ها، اس ام اس ها و حتی آفلاینها، ایمیل های دخترک و ژنرال تحت کنترل سازمان امنیت آمریکاست، همه ی عکس های دخترک به دست آنها افتاده است، حتی مطالب وبلاگش را هم ترجمه کرده اند، ژنرال در حال تعلیق نظامی قرار گرفته است، تلفن های تهدید آمیز به دخترک میشود، حال ژنرال بسیار بد است و مشروب فراوان او را از پای درآورده است، اما دخترک هنوز مبارزه میکند و معتقد است گور بابای سازمان امنیت امریکا، ما برای عشق میجنگیم، پس هیچ چیز جلودارمان نیست، دخترک در فراغ یار سعی میکند آرزوها و رویاهایی که در این سالها از زندگی با ژنرال در ذهن ساخته است را با دوستی با هم کلاسهای دانشگاهش فراموش کند، اما دخترک به شدت وحشت کرده است، مبادا سیا تهدیدی برای او، خانواده و عشقش باشد، (چیه؟ شما که تا دو دقیقه پیش خمیازه میکشیدید!! حالا از خنده رو زمین ولو شدید؟!) ولا دیگر نمیدانم قضیه به کجا رسیده است، گویا هنوز هم به شدت کنترل میشوند، طوریکه وقتی با کسی چت میکنند، به این شکل پارازیت میندازند.

پانته آ : سلام عزیزم

فرهاد کوه کن: سلام خوشگلم

سیا : یتسیسشیسعیتیتسیسیسسیبیبسیبا (خوب فارسی بلد نیستند دیگر بندگان خدا)

 

آه... خدای من... دیگر نمیدانم چه بنویسم، خودتان بخوانید، مثلا این پست را، این یکی بسیار تاثربرانگیز است، اشکتان در می آید. کامنت دانی های وبلاگ ایشان که بنگاه خنده است، همدردی دوستانشان در تیر خوردن معشوقشان را بخوانید، واقعا دارم خودم را کنترل میکنم و جلوی دهانم را محکم گرفته ام که چیزی نگویم.

 

در کل چند احتمال وجود دارد:

1- دخترک نویسنده آن وبلاگ، از روان پریشی و تخیلات افراطی رنج میبرد.

2- دخترک صاحب تخیل قوی می باشد و در حقیقت دوست پسری چتی از علی آباد کتول دارد، و چنین میپندارد که او از USA است، شبی که مادر پسرک به خاطر پول تلفن، جارویی را بر سر پسرک فرود آورده است، دخترک می پندارد، گلوله یی بوده است که مزدوران رژیم بر کتف معشوقش زده اند، پسرک شبها چای فراوان میخورد و شبها کنترل ادرار ندارد، دخترک فکر میکند او در خوردن شراب زیاده روی کرده است و مست می باشد، احتمال میرود پسرک در حال گذراندن خدمت مقدس سربازیست، البته به عنوان سرباز صفر، دخترک در رویاهایش او را ژنرالی عالی رتبه میبیند. بسوزد پدر عاشقی که چه بلایی سر عقل و وهوش دخترک آورده است.

3- احتمال دیگر اینکه ما و امثال ما مشکل روان پریشی داریم، نه ایشان، که تخیلمان حول دختر همسایه و هم کلاسیمان میچرخد و معشوقی از افغانستان هم برایمان فابل دسترس نیست، چه برسد از آن ور دنیا.

4- احتمال آخر اینکه کسی ایشان را اسکول (ببخشید) کرده است یا ایشان ملتی را سر کار گذاشته اند.

 

پ.ن : خدا وکیلی آن قسمت اکشن تیراندازی به یک مقام عالی رتبه ی ارتش امریکایی در لابی هتلی در تهران و فرار از ایران هیجان انگیز نبود؟ فکر کنم اگر این جو بسته برای دخترکان و زنان ایرانی چندی دیگر ادامه پیدا کند، مدعی میشوند که معشوقه بروسلی خدابیامرز هم بودند، یا عشق اول چه گوارا!!! راستی مراقب باشید اگر به وبلاگ ایشان رفتید صورتتان را بپوشانید که سازمان سیا حالی به احوالتان ندهد، اگر هم به دنبال عملیات انتحاری هستید، بشتابید که لانه ی جاسوسیشان را کشف کردیم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 17:55  توسط کوروش  |