تبليغاتX
بی نام

سلام

از اونجایی که نمیخوام تو هیچ وبلاگی بلوایی درست بشه، اینجا می نویسم، من به عنوان یک خواننده برای این پست در قلب کویر وقت گذاشتم و 4 صفحه word نوشتم، نویسنده مذکور یعنی مرجان خانم، علاوه بر اینکه کامنتهای من رو تایید نکرد، دو پست علیه بنده نوشت این و این، به این میگن بازی نا عادلانه، اینجوری نمیشه، متاسفانه خود ایشون مجوز حرف مفت زدن و دخالت های بی جا برای بادمجون دور قاب چینها و کاسه های داغ تر آز آش وبلاگشون رو با این پست صادر کردن، در حالیکه وقتی بحث بین من و ایشون بود(البته اول ماجرا چون سهوا آدرس وبلاگ رو نگذاشته بودم، گویا بنده رو نشناختند)، میتونستن یه خط بکشن زیرکامنت من و پاسخ بدن، بدون دخالت هیچ احدالناسی، حالا چی؟ حالا من بازی رو عادلانه میکنم. من به عنوان خواننده این حق رو برای خودم قائلم که راجع به هر چی در هر وبلاگی که بخوام نظر بدم، برای هزارمین بار میگم، یا تشریف ببرید در دفترچه خاطراتتون بنویسید یا اینکه ظرفیت شنیدن هر نظری حتی فحاشی رو داشته باشید، تایید یا عدم تایید کامنت هم بر عهده وبلاگ نویس هست، اما بازی ناجوانمردانه نچ !!! متن پایین عینا کپی کامنتهای بنده هست، شاید کسی دلش بخواد جز تایید و ماچ و بوس هم چیزی بخونه، اما متاسفانه اونجا نظرات مخالف تایید نمیشن!!!

 

1-    آیا در نوشته های زیر کوچیک ترین بی احترامی یا غرض ورزی می بینید؟

2-    آیا در نوشته های من دفاع شخصی وجود داشته یا نظر کلی من بوده راجع به یک نوشته؟

3-    آیا جز اینه که من خواستم حس بد " تعمیم جزء به کل " رو به ایشون القا کنم؟  

4-    آیا عصبانیت در کلمه کلمه ی این پست دیده نمیشه ؟ کوتاه بیا خانوم، زیادی جدی میگیری، اینهمه عصبیت و داد و بیداد نمیخواد، توهم برت داشته ها!!! تا دیروز تصور میکردم عاقل تر از این حرفا باشی، اما اگه خواننده هات یکم عقل و انصاف داشته باشن، با این واکنش کودکانت متوجه میشن که تا امروز (مثل خود من) رو دیوار بد کسی یادگاری می نوشتن.

 

5-     هیسسس، حرف زیادی نشنوم! برای یه بار هم که شده خاله زنک بازی رو بگذارید کنار، نترسید، کسی برش نمیداره، میخواید نظرتون رو بگید همینجا بگید، کامنت دونی این پست تاییدی نخواهد بود، اما بعدش دیگه ادامش ندید و راه نیفتید رو اعصاب وبلاگ نویس مذکور و دیگر دوستان پیاده روی کنید، جوسازیتون هم که ماشاا... ملس!


سلام

صبح که این پست رو خوندم، هرچند به هیچ عنوان خوشم نیومد، اما اینقدر این روزها گرفتار هستم و مشغولیات ذهنی دارم که حال و حوصله بحث کردن نداشتم، اما الان به دلایلی دلم خواست بنویسم، اینجا وبلاگ شماست و حق مسلم شما که توش از هر چی دوست داری بنویسی و این قسمت هم کامنت دونی وبلاگ شماست و در اختیار من خواننده، قصد دفاع از کسی رو ندارم، الان که خدمت شما هستم مرجان خانم، چند تا سرچ انجام دادم در مورد آمار شهدای انقلاب، جنگ و قوانین تصویب شده سالهای اول انقلاب و غیره، از یک فرهنگی بازنشسته که در اون سالها هم سری تو سرا داشت و خانواده خودم سوالاتی پرسیدم راجع به اونچه نوشتی، چون من مال دهه ی ۶۰ هستم و خودم تجربه ی شخصی کمتری دارم!!!

 

۱- اینطور که بنده مطلع شدم، در اون سالها طبق قانون ۳۰۰۰ که گویا برای تساوی حقوق کارمندهای دولت از جمله فرهنگیان بوده، تعداد بسیار زیادی از معلم ها به روستا فرستاده شدن، قانون ۳۰۰۰ چی بوده؟ و چرا این افراد به روستا فرستاده شدن؟ طبق این قانون افرادی که با هزار و یک جور پارتی و بدون رعایت روند طبیعی از روز اول محل خدمتشون در شهر بوده به روستاها فرستاده شدن، یعنی همه از نو و طبق قانون امتیاز بندی (مثل اونچه که همین الان هم متداول هست در کشور، مثلا امتیاز ۴۰ به روستا میره و البته حق اشتغال در مناطق محروم و سختی کار میگیره و امتیاز ۶۰ به شهر میاد) و اون بدبختهایی که دستشون به هیچ جا بند نبوده، و سالها علی رغم امتیاز بالا و شایستگی در محروم ترین مناطق کشور خدمت کردن به شهرها فرستاده شدن.

۲- اینطور که بنده از مدیر یکی از مدارس تهران پرسیدم، سال ۶۰ و حتی قبل از اون فرم لباس بچه ها به همین شکل مانتو شلوار و روسری یا مقنعه تغییر کرده بود، چطور میشه که در تهران بزرگ بی در و پیکر قوانین جدید اعمال میشه و اونوقت در شهر مذهبی و کوچیکی مثل سمنان نمیشه؟!

۳- تک تک اینایی که میگم رو باور بفرمایید کمتر از ۱ ساعت پیش پرسیدم، همه معلم ها و مدیرها در اون زمان یعنی قبل از انقلاب با همین وضعی بودن که شما از مدیر سابقتون توصیف کردید، حالا یکم بالا و پایین داشته، یکی به قول معروف محجوب بوده و یکی جلف، اما همه این افراد بعد انقلاب سر کارشون موندن و فقط نوع پوشش عوض شد که مسلما طبیعیه، همین و بس.

4- در خانواده ی خود من افرادی بودن به قولی صاحب منصب در اون دوران، از جمله رئیس شهربانی و غیره، شاید شنیده باشید خیلی از این افراد اعدام/ خلع درجه یا معلق از خدمت شدن. ایشون سرکارش موند و تنها بر اساس قوانین نظام جدید مشغول به کار شد.

5- خیلی از روسای ادارات و سازمان ها مثل همین الان (نظام عوض شده ولی ذات ما ادم ها همونه که هست و این دغل بازی ها همیشه بوده) که با هزار و یک جور پارتی بازی و دغل اومده بودن رو کار و هزار و یک جور حق رو ناحق کرده بودن از کار برکنار کردن و البته چون حق خانواده طرف ضایع نشه، بازنشسته اعلام شدن که حقوق بگیر دولت باشن.

6- (این خانم مدیر شماست. خانم کوتاه و تپلی که مقنعه چونه دار داشت با کلی لکه ماست و پنیر و بوی گند و تفی که گوشه لبهاش جمع شده بود.) سرکار خانم بد نیست یه سوزن به خودت بزنی و یه جوالدوز به دیگران، کی بود که می نوشت مامانش بعد از انقلاب چادر و مقنعه چونه دار می پوشید و بچه هاش از جمله شما رو مجبور میکرد که چادر بپوشن؟ مگه ایشون همون مامان نبودن که در دوره ی قبل بدون حجاب سرکار میرفتن؟ چی شد پس؟ حالا اون مدیر بو گندو شد و شما ... کی راجع به جو بسته سمنان میگفت که یه بی چادر توش دیده نمیشده و شما شدی صف شکن ؟! خانم من، چرا متوجه نیستی؟ نه کار مامان شما اشتباه بوده و نه کار اون خانم، دوره عوض شده بود، ملت که نمی تونستن از نون خوردن بیفتن، می بایست طبق قوانین نظام جدید بپوشن/ بگن و بخورن، همونطور که خیلی ها به خاطر داشتن حجاب در دوران قبل از محل کارشون اخراج شدن، هیچکی هیچکی رو مجبور به کاری نکرده، اما منطق میگه بچه ها نمی تونن سر گرسنه زمین بگذارن، پس بهتره به میل این نظام حرکت کنیم و کم کم اینقدر این قوانین درشون ریشه دار میشه که همون خانوم جلوی دخترش رو که شما باشی میگیره و مقاومت میکنه در مقابل بی چادر شدنش، آره عزیز من، ایضا همون سوزن و جوالدوز

7- قبول دارم که خیلی ناحقی شد، خیلی ها، هزاران نفر بی گناه سرشون رفت بالای دار، هزاران بی گناه از همه جا بی خبر از کار بیکار شدن، خفقان بوجود اومد، کسایی اومدن روی کار که تا دیروزش کسی محل سگ بهشون نمیگذاشت، یه وجب ریش و بلوز روی شلوار و مقنعه های بلند و یاد داشتن نماز میت و هزار جور کوفت و زهرمار شد ملاک ارزش گذاری، اینا تا حدی طبیعیه، بعد از هر انقلابی افراط و تفریط بوجود میاد و یه عده بی گناه نابود میشن، خونین تر از انقلاب فرانسه سراغ داری؟ چند هزار نفر بی گناه گردنشون رفت زیر گیوتین؟ دلیلش چیه؟ دلیلش اینجاست که همه برای انقلاب هزار جور دلیل دارن و تا پای جونشون جلو میرن، اما برای ادامش هیچ برنامه یی ندارن، برای همینه که انقلابهای خیلی خیلی زود به انحراف کشده میشه در حالیکه اکثرشون فلسفه ی درستی دارن، تنها انقلابی که خیلی خوب پابرجا موند کوبا بود.

8- اون 6 مورد رو فقط به یه دلیل گفتم که بهت بگم شما حق نداری، آره، شما حق نداری همه رو با هم جمع کنی به خاطر اینکه تعداد انگشت شماری رو با یه مشخصات یکسان دیدی، خواستم بهت نشون بدم که منم بلدم جمع ببندم و امثال پدر و مادر شما رو بکنم جزو ..... بگذریم، در ادامه من هم خاطرات ساختگی اولمهر رو واست می نویسم.

9- سرچ کردم برای آمار شهدای انقلاب و جنگ، اما دلیلی بر صحت آمار و ارقامی که پیدا کردم نداشتم، رفتم تو سایت بنیاد شهید، آماری در دست نبود گویا. اما این لینک رو ببین بد نیست http://www.emadbaghi.com/archives/jang1.jpg

شما چطور به خودت اجازه میدی با دیدن یه همسر شهید 213 هزار نفر رو زیر سوال ببری؟ خجالت آوره، منزجر کنندست، یه نگاهی به امار مجرد و متاهلش بنداز، اون قسمت سن و سال رو هم ببین، جنگ ایران چیزی نبود جز یک دیوار گوشتی از بچه های مردم، اینا که رفتن و کسی رو هم پشت سرشون نگذاشتن، حداقلش طبق این امار 72 درصد مجرد بودن، داری حکم کلی راجع به خانواده ی چند درصد میدی سرکار خانم؟

10- (اون روز ها گذشت 2-3 ماه بعدش دخترک نحیفی رو سر صف صدا کردند که بیاد بالا و بعد گفتند براش 3 تا صلوات بفرستید چون باباش شهید شده.) خوب؟ منظورت چیه؟ حس اون بچه چی بوده؟ به نظرت چقدر تحقیر شده؟ مرجان، شما چقدر از ترحم خوشت میاد که فکر میکنی یه الف بچه خوشش میومده؟ کوتاه بیا، انصاف داشته باش، خدا رو خوش نمیاد، چه انتظاری داشتی؟ زمانی که همه ی مسائل کشور تحت تاثیر یه جنگ تحمیلی بوده شما چه انتظاری داشتی؟

11- (پی نوشت1) کاش اماری هم بود از اونایی که به قول شما ناحق از کار برکنا شدن، و یه آمار واقعی هم از شهدا می بود، ببینم تعدادشون به 10 درصد گروه دوم میرسید یا نه!!! هر چند تو موارد اولیه قوانینی رو بهت گفتم که شاید اون زمان بچه بودی و متوجه نشدی این عزل و نصب ها بر اساس عدالت محض بوده، بابای تو سکته میکنه و از دنیا میره، یکی دیگه جونش رو میگذاره کف دستش و تکه پاره میشه!!!

(ادامه دارد)

 

یه بار تو وبلاگم هم گفتم، اگه انقلابی بوده، مال جوونای اون دوره بوده، اگه امروز من و شمای نوعی اجازه داریم منم منم کنیم و دم از روشنفکری های احمقانه ی خودمون بزنیم، چطور جوون اون نسل همچین اجازه یی نباید داشته باشه؟ مردم اون نسل مختار بودن، حداقل غیرت داشتن که با دونستن عواقب و بدبختی هایی که یه انقلاب در پیش داره، دنبال عقیده خودشون رو بگیرن، چطوره که 80/90 % اون نسل اشتباه میکردن و من و شمایی که بهمون پخ کنن خودمون رو خیس میکنیم درست میگیم؟! اوضاع ایران خرابه؟ آره خرابه، بدجوری هم خرابه، کی خرابش کرده؟ اونی که انقلاب کرد که صد کفن پوسونده، اون آرمانش درست بود، اون دلش خواست سرنوشتش رو عوض کنه و کرد، همه جور بدبختی کشید، اما پاش وایساد، پس کی وضع کشور رو خراب کرد؟ به خدا که من و شما هستیم که این کشور رو به گند کشیدیم، مگه کی جز مردم یک کشور مسئول حوادث و اتفاقات اون کشور هستن؟ الان وضع به نسبت 4 سال پیش اسف بار تر شده، کی باعثش شد؟ جوونای این مملکت مثل من و شما هستن، غریبه نیستن، یکی مثل کوروش/ مرجان و غیره که فقط بلدن پشت صفحات اینترنت قایم بشن و به زمین و زمان فحش بدن، به خدا که یکیشون رو پیدا نمیکنی که حاضر باشه برای تغییر این اوضاع کوچیکترین تکونی به خودش بده، ما چی بلدیم؟ جز اینکه بزنیم تو سر هم نسل های پدر و مادرامون و متهمشون کنیم که شما اینا رو رو کار اوردید و ...، یه کشور وقتی انقلاب میکنه با بدترین وضع ممکن مواجه میشه، همه جوره تحریم میشه، تا میاد کمر راست کنه، درگیر یک جنگ ناعادلانه میشه، همه جوره مملکت برای 8 سال می خوابه، هیچی نداره ، مجبوره دیوار گوشتی درست کنه، دیوار گوشتی از همون بچه های 14-15 ساله تا پیرمردهای 70-80 ساله، چرا؟ چون یه مشت بچه ی احمق مثل من نوعی بتونن اون پشت به راحتی زندگی کنن و تا پشت لبشون سبز شد برای اینکه از همکلاسی ها و دوستاشون کم نیارن بگن " ما آمریکا را دوست داریم، امریکا ما را دوست دارد، کاشکی امریکاییها به ایران بیایند، ولیعهد جان بیا که ما عرضه ی نگه داشتن جمهوری را نداریم، کم پدر و پدربزگت خوردند، تو بیا تلافی کن" اونا 2500 سال حق ملت رو خوردن و اینا30 سال، چرا؟ چون قدرت فساد میاره، و همیشه این قشر متوسط جامعه هستن که آسیب اصلی رو میبینن.

 

شما سالهاست ایران نیستی، شما حق نداری راجع به اوضاع ایران نظر بدی، شما ایرانی نیستی، پاسپورت ایرانی داری یا کارت شناسایی ملی؟ بیا و به من ثابت کن که ایرانی هستی، کوتاه بیا خانم، توهین کافیه، جمع بستن کافیه، بارها دلم میخواست بهت بگم اینقدر جمع نبند، نگو خانمها فلان، آقایون بهمان، راستش من از خوندن وبلاگ شما لذت میبرم، اما با زندگی عادی منطبق نیست، اینجا شده یه منبر برای شما که بری بالا و شعار بدی، زن ها چطور خیانت کنند، مردها چه کنند و چه نکنند و .... کم کم پایین منبر تعداد زیاد شدن، وهم برت داشت که نکنه حرفهات درسته (هرچند من تا حد زیادی حرفهات و وبلاگت رو سرگرمی میدونستم و میدونم، به اضافه ی همه ی نکات + و - نوشته هات) یک عده هم جمع شدند برای تاییدت،

بوووووووووووووس لاووووووووووو عشققققققق محبتتتتتتتت

[:S004:][:S004:][:S004:]

مرررررررجییییییی جون

دوستتتتتتت دارم

وااااااای که تو چقدر درست میگی، این همه حرفهای خوب رو از کجا میاری؟ خوش به حالت و .... چند نفر باهات مخالفت کردن؟ چند نفر به جای لوس بازی مثل ادم حرف زدن؟ جیگمل، خوشگل، ...

بارها خواستم بهت اعتراض کنم اما بهت که گفتم این مدت خودم به اندازه ی کافی مشغله ذهنی داشتم که از پا بندازتم

 

یه نفر واست یه کامنت گذاشته بود که کلی وقت گذاشتم پیداش کنم، اما موفق نشدم، چون فقط حدودش رو میدونستم که اواخر تیر و اوایل مرداد بود، از حرف طرف خوشم اومد، البته شما بدجوری واکنش داده بودی، نوشته بود، اگه یه روزی تصور کردی وبلاگت خیلی معروف شده و تو اسمونها سیر کردی، برو سر خیابون جلوی 5 نفر رو بگیر بپرس وبلاگستان چیه؟ نفر اول فکر میکنه اسم یه کشور خارجی، نفر دوم میگه نکنه داره نخ میده و شماره تل بهت میده  و ... کلی از کامنت طرف خوشم اومد و خندیدم، چیزی نگفته بود جز حقیقت محض (متذکر بشم که بنده اون کامنت گذار نبودم، من بدون اسم خودم کامنت نمیگذارم)

 

روند وبلاگهایی مثل شما رو کاملا حفظم، اوایل که تازه کارید همه دوست هستن و کلی محبت میبینن از جانب شما، همین که یه خرده معروف شدید و امار روزانتون از 1000 هم گذشت دیگه از منبر پایین نمیاد و داد و فریاد که هر کی نمیخواد نخونه، من هر چی دوست دارم می نویسم، (این طبیعیه، تقریبا برای همه ی بلاگرها این اتفاق میفته، شما یه نفر نیستی) البته درست میگی شما حق داری هر چی دوست داری بنویسی و ما خواننده ها هم حق داریم هر چی دوست داریم کامنت بگذاریم و شما هم برای کنترل جو وبلاگت و اینکه چقدر به دموکراسی اعتقاد داری، تایید کنی یا نکنی. در این حرفی نیست.

 

من این وبلاگرو دوست دارم و به تعداد زیادی هم معرفیش کردم، اما از روندش خوشم نمیاد. هرچند این هم طبیعیه، چون ما داریم بدون هیچ پرده یی با یه زندگی شخصی و عقاید یه نفر روبرو میشیم که شاید تو دنیای واقعی اتفاق نیفته، برای همینه که واکنش ها و اصطکاک های بیشتری بوجود میاد.

 

(ادامه دارد)

 

این است انشای من راجع به اولین روز مدرسه:

 

سال ۵۹ بود، ما خرمشهر زندگی میکردیم، با پدر و مادر و خواهر و برادرم، خونمون رو خیلی دوست داشتم، یه خونه ی ویلایی ۳۰۰۰ متری با ۳ طبقه ساختمون، استخر و جکوزی، نخل های قشنگی که دور استخر رو گرفته بود، مامان مدیر یه مدرسه بود و بابا هم از خلبان های گارد ویژه سلطنتی که در جریان انقلاب از همافرهایی بود که به کمک مردم رفت، بابا از 18 سالگی به امریکا فرستاده شده بود و در بهترین دانشکده های نظامی و خلبانی آموزش دیده بود، فوق لیسانس الکترونیکش رو هم از امریکا گرفته بود، همیشه دلم میخواست بزرگ که شدم، هم تیپ بابام بشم، مامان میگفت عاشق تیپ و قیافه ی بابا شده اون زمونا، زندگی خیلی خوبی داشتیم، 6 سالم بود و اولین مهری بود که من هم مثل خواهر و برادرم اماده رفتن به مدرسه شدیم، اون سال همه از شروع جنگ صحبت میکردن، من که نمیدونستم جنگ چیه؟ بابا همیشه اماده باش بود، تازه با مامان رفته بودم مدرسه که یهوی یه هواپیما مثل اونایی که بابا سوار میشد و منو برده بود از نزدیک دیده بودمشون، از رو مدرسمون رد شد، من که واسش دست تکون دادم، نمیدونم چی شد که یهو همه بچه ها و معلمها و پدر مادرا شروع کردن به جیغ زدن و گریه کردن و هر کسی به یه طرف فرار میکرد، گوشام درد گرفته بودن، مامانم گفت دستت رو بگذار رو گوشت و بلند داد بکش، الان میدونم اون هواپیما داشته دیوار صوتی میشکونده و اگه داد نمیزدم حتمی پرده های گوشم پاره میشدن، از اون روز دیگه بابا رو ندیدم، اماده باش بودن و به خاطر مسائل امنیتی حتی حق صحبت کردن با تلفن رو هم نداشتن، حملات شدید شده بود، مدرسه هامون تعطیل شدن، نصف خونه ها خراب شده بودن، صداهای بدی میومد یهو یه صدای انفجار میومد و میدیدم خونه همسایمون با خاک یکسان شده، چند بار دست و پای قطع شده افتاد جلوی پام، دو تا از دوستای کودکستانم جلوی چشم خودم کشته شدن، مغز نینا ریخته بود رو زمین، مامان چشمامو گرفت که نبینم، شهر رو خالی کردن و ما رو بردن بیابونهای اطراف، تا چند ماه توی چادر زندگی میکردیم، از بابا هم خبری نبود، فقط میدونستیم سالمه، طفلی مامان با 3 تا بچه، آواره شده بود، راستی یادم رفت بگم، خونمون هم با خاک یکسان شد، چه حیف، اونجا رو خیلی دوست داشتم، مامان میگفت یکی دیگش رو میسازیم، اما نیمدونم چرا به جای اینکه بخنده، گریه میکرد؟ بعد از چند ماه سخت، زندگی تو چادر و بدون هیچ امکانات رفاه، ما رو فرستادن تهران، یه ساختمون چند طبقه که پر از واحدهای کوچولو بود، مثل هتل، اینقدر شلوغ بود که از سر و صدا نمیشد خوابید، مدرسه هم که نمیرفتیم، مامان هم که هر روز میرفت بلکه از بابا یه خبری بگیره، 6 سال گذشت، یه خونه جدید بهمون داده بودن و مامان هم تونسته بود دوباره بره سرکار، خونمون یه دونه اتاق داشت، دیگه لازم نبود هممون کیپ تا کیپ تو هال بخوابیم، مامان هم رفته بود سرکار، یه جای دور، صبح قبل اینکه ما بیدار بشیم میرفت و غروب میومد، بابا هم برگشت، ولی نمیدونم چرا دیگه نیم تونست راه بره، حتی نمیتونست دستش رو تکون بده، مامان میگفت از گردن به پایین قطع نخاع شده، اون زمان نمیدونستم معنیش چیه؟! الان 28 سال میگذره، بابا مثل یه تیکه گوشت افتاده کنار خونه، همون خلبان فارغ التحصیل امریکا، مامان بازنشست شده، خیلی شکسته شده، من و داداشم مجبوریم کار کنیم چون حقوق بازنشستگی بابا و مامان کفاف هزینه های بالای درمان بابا و اجاره این دو اتاق رو نمیده، راستی دلم برای اون خونه سه طبقه خیلی تنگ شده، مامان گفته یکی دیگش رو میسازیم.

 

فقط یه داستان بود، یه همزادپنداری با اون ادما، هر قسمتش رو از داستان زندگی یه نفر برداشتم، اون زندگی در چادر رو خوندی؟ از یه دوست ایلامیم شنیدم، دو سال تمام تو چادر زندگی کرده بودن، مطمئنا باورت نمیشه.

 

مرجان، شما حق داری از صدای آژیر و دوییدن تو پناهگاه و بازنشسته شدن بی وقت بابات بنالی و خاطرات بد بنامی، اما اون بچه چی؟ چند نفر بی خانمان شدن؟ مسئول این بچه های 2-3 ساله یی که بی گناه شیمیایی شدن و الان به زور هزار و یک جور دارو زنده هستن کیه؟ بله حق با شماست، شما سختی کشیدی، نه اونا، نه اینکه اونا الان تو بیمارستان های خراب شده اواره نیستن؟! نه اینکه شما تو کانادا کیف دنیا رو نمیکنی؟

 

همه ی ما حق داریم، همه ی ما حق داریم برای غمهامون عصه بخوریم، اما حق نداریم توهین کنیم، حق ندارین ده ها هزار نفر رو به خاطر 4-5 مورد که دیدیم زیر سوال ببریم، فکر میکنی من ندیدم؟ من ادمایی رو دیدم که بی گناه به خاطر کار در ادارات شاهنشاهی از کار بیکار شدن بدون هیچ حقوقی و به چه بدبختی زندگیشون رو گذروندن، افرادی که یک عمر ابرومند زندگی کردن، و خدا شاهده دیدم ادمایی رو که در اوج ثروت بودن و یه شبه همه چیشون دود شد، و شدن دیوار گوشتی برای ادمهای ناسپاس و عوضی مثل من و الان هیچ ادعایی ندارن.

 

چند وقت پیش کارم جایی گیر کرده بود، رفتم پیش کسی که دیپلمش رو به زور گرفته بود، میگن چون بسیجی فعال بوده، این مقام رو بهش دادن، یه من ریش داشت، میدونی چرا بهش میگفتن بسیجی فعال؟ چون دقیقا یک ماه در مناطق پشت جبهه بوده، و حالا من به ظاهر تحصیلکرده ی این مملکت باید برم پیش این یارو رو بزنم.

 

حالا که اینقدر نوشتم، این رو هم بنویسم، یه کپی برداری از کار خودت : همه ی اون ادمهای که در شروع انقلاب از کار برکنار شدن، امثال پدر ... آدمهای مفت خوری بودن که با دوز و کلک اومده بودن رو کار، خون مردم رو تو شیشه کرده بودن، خدا رو شکر که تو همین دنیا حقشون رو گذاشتن کف دستشون، معلم هایی که فرستاده شدن به روستا، همونهایی بودن که حق اون همه معلم پرسابقه رو گرفتن و بدون گذروندن چند سالی در روستاها راهی شهرها شدن، چون پارتی های کلفت داشتن، خدا ازشون نگذره که حق چه بی گناهایی رو خوردن، ار قیافه ی بچه هاشون حالم بهم میخوره، اینها همون کسایی هستن که پول مردم رو بالا کشیدن و حق مردم رو ناحق کردن و اجر رو اجر گذاشتن، ....

 

بهتره ادامه ندم، فقط میخوام ببینم از این متن احمقانه یی که جزء رو به کل ترجیح دادم چه حسی بهت دست میده؟ اهانت شاخ و دم نداره عزیزم، دل خیلی ها رو سوزوندی مرجان، مشکلی نیست، خدا جای حق نشسته، البته گویا، شما خوش بگذرون، و خوشحال باش که حداقل از 22 سالگیت به بعد در بهشت گذشته، راستی دوست دخترم بهم خیانت کرد دیشب، چیکارش کنم؟ بزنم لهش کنم؟ نه بابا، بیخیال، من نسل بعد از انقلابم، از این اهن و تلپ ها حالیم نمیشه، بنده خدا تنوع طلب بوده دیگه !!!!!!!!!!!!

 

به مخاطب خاص : احتمالا اینجا رو بخونی، مخاطب خاص جان، تو همه ی کارهات افراط و تفریط موج میزنه، حتی تو مظلومیتت، وقتی مظلوم میشی، بخوای نخوای دل آدم رو کباب میکنی، بسه دیگه، چرا گریه؟ بخند عزیز من، که دنیا همیشه همین بوده.


متن بالا کامنتهای بنده بدون هیچ گونه کم و کاستی بود!!! به سلامت.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 13:40  توسط کوروش  |