سلام
In true love the greatest distance can be bridged این نام وبلاگیست که میخواهم در این پست راجع به آن بنویسم البته تا جایی که از آرشیو آن دستگیر بنده شده. متکایی، بالشتی، چیزی زیر سرتان بگذارید، بچه های من، تا برایتان داستان عشق نافرجام ژنرال 50 ساله ی امریکایی و یک دختر بچه ی ایرانی به نام پانته آ را بگویم.
یکی بود، یکی نبود، دخترک قصه ی ما، یعنی همان پانته آ خانوم، چند سال پیش وقتی تنها 15 سال داشتند، در لابی هتل نمیدانم کدام کشور، مرد بلند قدی را می بینند که اتفاقا هم سن پدربزرگشان هم بوده اند، و باز هم بر حسب اتفاق از ژنرالان عالی رتبه ارتش آمریکا، دخترک قصه ی ما یک دل نه صد دل عاشق و شیفته ی آقای ژنرال خوش تیپ قد بلند بلوند میشوند و از آنجایی که کیلومترها با هم فاصله داشته اند و امکان زندگی در یک کشور هم نبوده است، از طریق چت و البته به قول خودشان تلفن با هم ارتباط برقرار میکنند، در تمام این وبلاگ خاطرات چت و گفتگوهای رد و بدل شده میان این دو عاشق و معشوق به چشم میخورد، عکسهایی تبادل شده که کامپیوتر ژنرال مملو از آنهاست، بازی های جلوی وبکم (این قسمت را فاکتور میگیریم، خودتان بخوانید خوب، استغفرا...مثلا فرض بفرمایید ایشان میخواهند تنبیه بدنی دوست دخترشان را جلوی وبکم به نظاره بنشینند، خارجیهای از خدا بی خبر هم که مثل ما ایرانی ها وقتی کودکانشان را تنبیه میکنند، بر سر و کله ی او نمیزنند، بلکه به عضو دیگری که لابد همه شما مثبت اندیشان از آن بی اطلاعید میزنند، واقعا روشهای تربیتی و تنبیهی ایشان ستودنیست، با یک تیر دو نشان زدن است دیگر، باشد، کوتاه می آییم، ما که بخیل نیستیم.)، لهجه انگلیسی خودشان و لهجه فارسی مجنون دل سوخته شان، مشروب خوردن بی حد و اندازه ی جناب ژنرال که دخترک را به شدت نگران کرده است، هم آغوشی ژنرال جان با دوست دختران آمریکاییشان و حسادت های دخترک، آخر ایشان انتظار داشتند 3 سال تمام مردی 50 ساله را از پشت کامپیوتر و با فاصله هزاران کیلومتر آنچنان شیفته خود نگاه دارند که این آقای آمریکایی جلوی هوا و هوس و نیازهای جسمی و روحی خود را بگیرد، نام این جناب ژنرال را بگذارید "فرهاد کوه کن" که بسیار لایق ایشان است، آخر فرهاد خان منزلشان را به سلیقه ی دخترک خریداری کرده اند و کارخانه ماشین سازی پدرشان را نگاه داشته اند تا دخترک بعد از فارغ اتحصیلی در آنجا کار کند، دخترک دائما از خیالات و رویاهای خود از زندگی مشترک با ژنرال جانشان در آن خانه می نویسد، آخر عزیزم اگر یک حساب سرانگشتی بفرمایید متوجه میشوید که تا آن زمان که شما به سلامتی فارغ التحصیل شوید زبانم لال ایشان صد کفن هم پوسانده اند.
این ماموریتهای هفته یی و گهگاه ماهانه ژنرال اعصاب دخترک را متشنج کرده است، دلتنگی های بیش از حد، گریه های شبانه، انتظار برای خواندن یک خط آفلاین ناقابل، راستی یادم رفت بگویم دخترک دل پری از 22 بهمن دارد که همان باعث دوری ایشان از معشوقشان شده است و اینکه این روز منحوس ایران را محلی ناامن برای همسر آینده شان کرده است.
دخترک دیگر طاقت دوری ندارد، 3 سال مدت کمی نیست، از فرهاد جان، ببخشید منظورم همان ژنرال جان است، میخواهد که یکدیگر را ببینند، مثلا در دوبی، اما دخترک پیش از تدارک این سفر، به معشوقش میگوید، نباید به من دست بزنی ا، منظور دست زدن بالای 18 سال است، خوب انتظار چه عکس العملی از طرف را دارید؟ معلوم است دیگر، جا میزند، آدم این همه راه بکوبد بیاید در حالیکه شبی را هم نتواند... استغفرا... ( ای بابا ما میخواهیم مراعات کودکانی که در بین بازدیدکننده های اینجا هستند را بکنیم، مجبوریم خودمان را سانسور کنیم.)
و حالا به قسمت اوج داستان رسیده ایم، تو را به خدا بروید به صورتهایتان آب بزنید، کی وسط قصه عشقی-تخیلی میخوابد که شما چرت میزنید؟ ماههاست دخترک از عشقش بی خبر است، روزها و شبها به سختی در فراغ یار میگذرد، یعنی چه شده است؟ چه بلایی بر سر ژنرال جان آمده است آیا؟ نکند او را به عراق فرستاده اند؟ اینها که احتمالات خوبیست، شاید در آغوش دوست دخترانش خوابیده است و آنچنان مست کرده است که او را یارای بلند شدن نیست، روزی ناگاه دخترک مسنجرش را باز میکند و با آفلاینی از جناب عشق مواجه میشود که " من تهرانم، ساعت فلان لابی هتل بهمان" آه، فکرتان را خسته نکنید لطفا، لابد شما هم الان دارید به این موضوع فکر میکنید که یک ژنرال عالی رتبه ی امریکایی در تهران چه غلطی میکند، آن هم بصورت مخفیانه و بدون اطلاع سران ایرانی، یا اینکه تلفن را از ایشان گرفته بودند که به خود سختی داده و آفلاین گذاشته اند؟ اگر به اینها فکر میکنید باید بگویم بسیار علافید. همان بهتر که بخوابید.
خوب چه میگفتم؟ آهان، دخترک قصه ی ما، خود را می آراید و به قولی خوشگل میکند و برای دیدار با معشوق به آن هتل مراجعه میکند و سراغ ژنرال را میگیرد، اما به او میگویند، همچین اسمی در لیست وجود ندارد، دخترک چند ساعتی را در لابی در انتظار فرهاد جانشان (همان ژنرال) میگذارند با این تفکر که او با نام مستعاری اتاق رزرو کرده است، اما اگر پشت گوشتان را دیدید، ژنرال جان را هم دیدید، دخترک ناامید به خانه مراجعه میکند و گوله گوله اشک میریزد. تا جایی که به خاطر می آورم فردایش آفلاین وحشتناکی دریافت میکند که من تیر خوردم و نتوانستم سر قرار بیایم و بعد از مدتی هم خبر خروج از ایران را به گوشش میرساند، از آن روز ژنرال تحت تعقیب قرار میگیرد، گویا از ارتش امریکا با دخترک تماس گرفته میشود و اوا را تهدید میکنند، گویا آنقدر خر تو خر است که تمام تلفن ها، اس ام اس ها و حتی آفلاینها، ایمیل های دخترک و ژنرال تحت کنترل سازمان امنیت آمریکاست، همه ی عکس های دخترک به دست آنها افتاده است، حتی مطالب وبلاگش را هم ترجمه کرده اند، ژنرال در حال تعلیق نظامی قرار گرفته است، تلفن های تهدید آمیز به دخترک میشود، حال ژنرال بسیار بد است و مشروب فراوان او را از پای درآورده است، اما دخترک هنوز مبارزه میکند و معتقد است گور بابای سازمان امنیت امریکا، ما برای عشق میجنگیم، پس هیچ چیز جلودارمان نیست، دخترک در فراغ یار سعی میکند آرزوها و رویاهایی که در این سالها از زندگی با ژنرال در ذهن ساخته است را با دوستی با هم کلاسهای دانشگاهش فراموش کند، اما دخترک به شدت وحشت کرده است، مبادا سیا تهدیدی برای او، خانواده و عشقش باشد، (چیه؟ شما که تا دو دقیقه پیش خمیازه میکشیدید!! حالا از خنده رو زمین ولو شدید؟!) ولا دیگر نمیدانم قضیه به کجا رسیده است، گویا هنوز هم به شدت کنترل میشوند، طوریکه وقتی با کسی چت میکنند، به این شکل پارازیت میندازند.
پانته آ : سلام عزیزم
فرهاد کوه کن: سلام خوشگلم
سیا : یتسیسشیسعیتیتسیسیسسیبیبسیبا (خوب فارسی بلد نیستند دیگر بندگان خدا)
آه... خدای من... دیگر نمیدانم چه بنویسم، خودتان بخوانید، مثلا این پست را، این یکی بسیار تاثربرانگیز است، اشکتان در می آید. کامنت دانی های وبلاگ ایشان که بنگاه خنده است، همدردی دوستانشان در تیر خوردن معشوقشان را بخوانید، واقعا دارم خودم را کنترل میکنم و جلوی دهانم را محکم گرفته ام که چیزی نگویم.
در کل چند احتمال وجود دارد:
1- دخترک نویسنده آن وبلاگ، از روان پریشی و تخیلات افراطی رنج میبرد.
2- دخترک صاحب تخیل قوی می باشد و در حقیقت دوست پسری چتی از علی آباد کتول دارد، و چنین میپندارد که او از USA است، شبی که مادر پسرک به خاطر پول تلفن، جارویی را بر سر پسرک فرود آورده است، دخترک می پندارد، گلوله یی بوده است که مزدوران رژیم بر کتف معشوقش زده اند، پسرک شبها چای فراوان میخورد و شبها کنترل ادرار ندارد، دخترک فکر میکند او در خوردن شراب زیاده روی کرده است و مست می باشد، احتمال میرود پسرک در حال گذراندن خدمت مقدس سربازیست، البته به عنوان سرباز صفر، دخترک در رویاهایش او را ژنرالی عالی رتبه میبیند. بسوزد پدر عاشقی که چه بلایی سر عقل و وهوش دخترک آورده است.
3- احتمال دیگر اینکه ما و امثال ما مشکل روان پریشی داریم، نه ایشان، که تخیلمان حول دختر همسایه و هم کلاسیمان میچرخد و معشوقی از افغانستان هم برایمان فابل دسترس نیست، چه برسد از آن ور دنیا.
4- احتمال آخر اینکه کسی ایشان را اسکول (ببخشید) کرده است یا ایشان ملتی را سر کار گذاشته اند.
پ.ن : خدا وکیلی آن قسمت اکشن تیراندازی به یک مقام عالی رتبه ی ارتش امریکایی در لابی هتلی در تهران و فرار از ایران هیجان انگیز نبود؟ فکر کنم اگر این جو بسته برای دخترکان و زنان ایرانی چندی دیگر ادامه پیدا کند، مدعی میشوند که معشوقه بروسلی خدابیامرز هم بودند، یا عشق اول چه گوارا!!! راستی مراقب باشید اگر به وبلاگ ایشان رفتید صورتتان را بپوشانید که سازمان سیا حالی به احوالتان ندهد، اگر هم به دنبال عملیات انتحاری هستید، بشتابید که لانه ی جاسوسیشان را کشف کردیم.