تبليغاتX
بی نام - پست سوم - وبلاگ گیلاس خانومی هستم
نقد و بررسی وبلاگهای رده ی شخصی

(پاسخگویی جامع و کاملی به سوالات دوستان روی این لینک کلیک کنید)

سلام

 

سومین پست را به وبلاگ " گیلاس خانومی هستم" اختصاص میدهم، البته اینجانب قصد نقد این وبلاگ را به این زودی ها نداشتم زیرا علاوه بر اینکه ایشان آرشیوشان را حذف کرده اند، حافظه ی من هم یاری نمیکند و به خاطر مدت زمان زیادی که از خواندن نوشته های پیشین وبلاگ ایشان میگذرد، نمیتوانم مورد به مورد و با مثالهای عینی به نقد و بررسی این وبلاگ بپردازم، اما چه کنیم که روحیه ورزشکاریمان اجازه نداد از درخواست دوستان مبنی بر نقد این وبلاگ بگذریم.

 احتمال قریب به یقین صحبت درباره ی این وبلاگ به درازا خواهد کشید، خوب هرچه وبلاگی بهتر و مخاطب پسندتر باشد، طبیعتا مستلزم نقد و بررسی های موشکافانه تر است.

 

1- نویسنده این وبلاگ یک خانوم 28 ساله با نام مستعار " گیلاسی " ، دانشجو و یا فارغ التحصیل رشته زبان انگلیسی و در حال حاضر خانه دار ( با توجه به قسمت شناسنامه ایشون در وبلاگ مذکور) می باشند.

 

2- اولین نکته یی که در این وبلاگ خودنمایی میکند، نام آن است که نشان دهنده نبوغ نویسنده آن می باشد، نامی که در نگاه اول توجه مخاطب را برای ورود به آن جلب میکند، اگر درست به خاطر بیاورم اولین باری که بنده قدم به این وبلاگ نهادم به خاطر نام وبلاگ فوق الذکر بود.

 

3- یکی از نقاط قوت این وبلاگ مخاطب پسند بودن آن می باشد، به طوریکه از هر قشری، جنسیتی و سنی در میان خوانندگان آن به چشم میخورد، این وبلاگ را نمی توان در زمره ی وبلاگهای روزمره نویسی قرار داد و بهتر است آن را در رده ی وبلاگهای شخصی بگنجانیم، با اینکه وبلاگهای روزمره نویس / شخصی / خانوادگی خوانندگان خاص خودشان را دارند که معمولا از یک قشر خاص ( به خصوص خانم ها ) هستند، این وبلاگ توانسته است تعداد زیادی از کسانی که هیچ علاقه یی به خواندن روزمرگی ندارند را به خود جذب کند که نشانگر قدرت نویسندگی بالای صاحب وبلاگ می باشد.

 

4- سبک وبلاگ فوق الذکر خاص و البته در عین جذابیت بسیار ساده و روان است ( اگر من یک منتقد حرفه یی بودم و یا بیشتر با ادبیات نقد آشنایی میداشتم، میتوانستم از دسته بندی های بهتری استفاده کنم)، بکار بردن کلمات و اصطلاحات جدید، جالب و طنز آمیز که گاها ابداع خود نویسنده بوده اند در پر مخاطب بودن وبلاگ ایشان تاثیر بسزایی داشته اند.

 

5- دیگر خصوصیت بارز این وبلاگ، طنز لطیف و زیبایی است که نویسنده آن با مهارت و استعداد ذاتی خود بکار میبرد، بر خلاف وبلاگ پیشین، ایشان آنقدر خوب بعضی از عرفها، هنجارها و ناهنجاریهای جامعه را به طنز میکشند که به هیچ عنوان تصویری بد و وقیحانه از خود در ذهن خواننده ایجاد نمیکنند، هر چند در بسیاری از موارد ایشان نیز از حد و مرز طنز تخطی نموده اند که در ادامه بحث به آنها نیز می پردازیم.

 

6- بسیاری از خوانندگان وبلاگ فوق الذکر با شخصیتهای اصلی و فرعی این وبلاگ زندگی میکنند و کاملا با آنها خو گرفته اند، از خود گیلاس خانومی و افشین گرفته تا مادربزرگ، آیدین و غیره. و این هم از مصادیق توانایی نویسنده در بیان احساسات، حالات و رفتارهای شخصیتهای وبلاگشان می باشد.

 

خوب حالا نوبت آن است که از دیدگاه دیگری به وبلاگ فوق الذکر بنگریم و نقاط ضعف را هم مورد بررسی قرار دهیم.

 

7- مدت زمان زیاد وبلاگ نویسی ایشان و همچنین تعداد زیاد (البته به نسبت دیگر وبلاگهای هم سبکشان) بازدید کنندگان ایشان را دچار این توهم کرده است که همگان برای دزدی سبک و لغات و اصطلاحات ایشان کمر همت بسته اند، شاید این موضوع را فقط غیر مستقیم بیان کرده اند، اما هر از گاهی که کم هم پیش نیامده به صحرای کربلا زده اند و مستقیما فرموده اند که آیا فکر میکنید من متوجه نمیشوم که خیلی ها از کلمات و سبک من استفاده میکنند. همانطور که در موارد فوق الذکر گفتم سبک ایشان خاص می باشد ولی به هیچ عنوان منحصر بفرد نیست، همینجا باید بگویم خود من به شخصه این سبک را شاید سالها پیش از آنکه ایشان بدانند وبلاگ و وبلاگ نویسی چیست در نوشته های دیگران دیده ام، اصطلاحاتی چون "فچ کن" ، "خوچحالم" را بارها از زبان خیلی ها شنیده ام که تا آنجا که میدانم هیچ ربطی به وبلاگ ایشان نداشته است، اینکه چرا ایشان اینها را ابداع خود و در انحصار خود میدانند ا... و اعلم.

نکته بسیار جالبی در این مورد بگویم، وبلاگ ایشان یکی از اولین وبلاگهایی بود که کامنت نقد وبلاگ پیشین برایشان سند شد و دقیقا 24 ساعت بعد ایشان پستی دقیقا با سبک و سیاق نگارشی من ( که به ندرت این سبک را بکار میبرده اند) نوشتند و جالبتر از آن اینکه در پایان این جمله را نگاشته اند " چه بلایی سر این لهجه ما آمده است." دروغ است اگر بگویم این فکر به ذهنم خطور نکرد که کار ایشان چیزی نبوده جز تقلیدی از وبلاگ نوپای 24 ساعته من، اما خیلی زود این فکر را از ذهنم دور کردم تا وقتی که نفر دومی ( و شاید سوم و چهارمی) برای من کامنت گذاشت و این موضوع را که هنوز وارد دنیای وبلاگستان نشده ای، سبکت همه گیر شده است  متذکر شد و وبلاگ ایشان را مثال زد و از بنده خواست این وبلاگ را به نقد بکشم، خوب هست حالا من صدایم را بر سرم بگذارم و ایشان و یا هر شخص دیگری که شاید حتی از وجود وبلاگ من نوعی هم باخبر نباشد به تقلید از خود متهم کنم؟؟؟

بر فرض که افرادی این کار را کرده باشند (که کرده اند) مگر چه اشکالی دارد؟ مگر بسط دادن یک کار خوب که میتواند یک سبک خوب باشد چه اشکالی ایجاد میکند و به راستی چه حقی را از صاحب و ابداع گر احتمالی آن سبک ضایع میکند؟

آیا چون نیمایوشیج مبتکر سبک شعر نو می باشد، دیگر شاعران این عرصه باید زیر سوال بروند؟ (البته با عذرخواهی از جناب نیمایوشیج که پدر شعر نو را با یک روزمره نویس ساده مقایسه کردم)

 

8- اینجانب به شخصه معتقدم که وبلاگ مذکور ماههاست بحران زده است و اوج افت ایشان را بعد از ساختن دوباره وبلاگ (آذر ماه جاری) به وضوح می توانید ببینید که علی رغم تلاش زیاد نویسنده برای احیای دوباره ی آن، هیچ تاثیر مثبتی دیده نشد، مورد دیگری که به یکی از عادتهای نویسنده فوق الذکر تبدیل شده است، تحت تاثیر قرار دادن خوانندگان می باشد، ایشان چندین بار وبلاگشان را حذف کرده اند که " آری، اینست پایان گیلاسی" و کمتر از 24 ساعت بعد به ظاهر پشیمان گشته اند و دیگران را به فیض رسانده بیش از این محرومیت خوانندگان را از خواندن مطالب زیبایشان جایز ندانسته اند.

هر از گاهی ملت بدبخت را برای جلب توجه تهدید به بستن کامنتها میکنند و یک سری افراد دستمال به دست و طرفداران سینه چاک آنچنان آه و ناله و التماس و عجز و لابه یی راه می اندازند که گوش فلک را کر میکند. ( چقدر شما ساده اید همانطور که خود ایشان هم اعتراف کردند خودشان ده برابر اینکه شما به نوشته های ایشان نیاز دارید به کامنتها و توجه شما نیاز دارند.)

در بدترین شرایط هم که با گذاشتن یک پست هندی با بهترین شیوه مظلوم نمایی از کم بودن تعداد کامنتها، درک نکردن نوشته های پر از عمق ومعنای ایشان، اعتراض به مزاحمتهای افراد بیکار و غیره و غیره ملت را به جان هم انداخته یا خود را محق جلوه داده و دیگران را خرد میکنند و بدین صورت هم تعداد کامنتها و هم تعداد بازدیدها را بالا میبرند، البته برای ایجاد تنوع و احیای وبلاگ فکر بدی هم نیست

 

9- همانطور که همگی مستحضر می باشید ایشان بارها به نوع و روند کامنتها اعتراض کرده اند، در حالیکه خود ایشان به ندرت برای کسی کامنت میگذارند (البته به خاطر تعدد دوستان خوب کار سختی هم می باشد) و البته به قول خودشان تنها برای متنهای با ارزش کامنت میگذارند، نمیدانم چرا به یاد سنگ پای قزوین افتادم، و ای کاش میتوانستم تعدادی از این نوشته های با ارزش و کامنت ایشان را به عنوان مثال بیاروم که بنده بارها بر حسب اتفاق شاهدشان بوده ام ولی به دلیل طولانی شدن متن از آن صرف نظر میکنم، کامنتهای خود ایشان از جمله بی ارزش ترین و بی معناترین و البته بی ربط ترین (نسبت به اون نوشته) می باشد، آنگاه از همه انتظار دارند کامنتهای آنچنانی برای هر نوشته ایشان که گاهی چند بار در روز آپ میکنند بگذارند، و می گویند این عادلانه نیست که روزی 1000 بازدید داشته باشم اما فقط 50 کامنت، اینجا باید از خود ایشان بپرسم مگر شما از هر چند وبلاگی که سر میزنید برای یکیشان کامنت میگذارید؟ خوب بقیه هم مثل شما، مگر باز خون شما سرختر از خون دیگران است؟ البته این اعتراضات و داد و بیدادها کمک کرد و تعداد کامنتها را از 30 یا کمتر برای هر پست  به 50 یا بیشتر کامنت افزایش داد.

نکته بسیار مهم که معدود دفعاتی توسط انسانهای نترس و دست از جان شسته نیز به ایشان متذکر شده است را باید بگویم، نوشته های شما به هیچ عنوان کامنت نمی طلبد مگر پست های خاصی که تعدادشان بسیار کم است، اجازه بدهید با چند مثال قضیه را ملموس تر توضیح بدهم.

شما در بدو ورود به دنیای وبلاگستان و در اولین پستتان نوشته بودید که همسرتان وقتی به خانه باز میگردند، لباسشان را عوض نمیکنند بلکه با یک تکه لباس برهنه روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز میکشند، خوب برای این نوشته چه کامنتی باید گذاشت؟؟؟ بگوییم : وااااااای چقدر 3xی ؟ یا بگوییم : ای بی ناموس چه کار بدی که مردی جلوی زنش برهنه باشد؟ یا چه و چه

چندی پیش نوشته بودید که به خاطر خاموش بودن چراغهای منزل با صورت بر روی ب ا س ن همسر محترمتان افتاده اید، اینبار آن خواننده مفلوک چه باید بگوید تا مورد خشم شما واقع نگردد؟

وقتی بینی خود را به تیغ جراح سپرده بودید تا مدتها نوشته هایتان فقط حول دماغتان میگشت (خوب این طبیعیه، من به این موضوع انتقادی ندارم چون حالات و اوضاع زندگی نویسنده در نوشتن و حتی سبکش تاثیر میگذارد) خوب همه برایتان آرزوی سلامتی کردند، دعا کردند، بعد از عمل از مراحل جراحی، دکتر، آدرس دکتر و غیره پرسیدند و چون دیگر حرفی برای گفتن نمی ماند مجبور بودند برای نوشته های تکراری کامنتهای تکراری بگذارند و از اوضاع و احوال دماغ مبارک بپرسند. انتظار چه نوع کامنت علمی-تحقیقاتی-فلسفی داشتید؟

وقتی از همستر یا جوجه یا حیوانهای خانگی دیگرتان سخن میرایند ، چه میتوان گفت جز : چه بامزه؟ آخیییی، چقدر ملوس و نازه

 

10- بد نیست راجع به آمار وبلاگ فوق الذکر هم بگویم، کامنتی از پستهای تشنج زای ایشان در ذهن من مانده است که البته لحن نویسنده اش خوب نبود و من عین جمله را به خاطر نمیاورم، ایشان در مقابل گیلاسی که دچار خودشیفتگی شده بودند و مستقیما بیان داشته بودند که خیلی ها از تعداد بازدیدهای ایشان دچار حسادت خانمان برانداز شده اند، چنین گفته بود : که حالا فکر کردی چیکار کردی؟ رفتی کره ماه؟ فقط به خاطر 800-900 تا بازدید؟ برو بابا چیزی ندیدی دچار توهم شدی که خیلی باحال و با مزه یی ، کم وبلاگهایی نیستند که 2000 بازدید مال یک ساعتشون.

عرضم به خدمتتون که حق با این کامنتر می باشد، بله قبول دارم که کودکان تازه وارد به وبلاگستان (با سن متوسط زیر 18 سال) شاید حسادت کنند، اگر وارد صفحه وبگذار یا دیگر آمارگیرهایتان شوید میتوانید به تعداد رفرشها آگاه شوید و ببینید شاید تعداد حقیقی خوانندگان به 500 نفر هم نرسد، در هر حال این لحن صحبت همراه با تبختر هیچ کاری نخواهد کرد جز کاهش جذابیت نویسنده و ایجاد حس انزجار در خواننده

 

11- در کامنت دانی وبلاگ ساروی کیجا منتقدی در یکی از کامنتهایشان چنین نوشته بودند که توجه مرا به خود جلب کرد: برخلاف وبلاگ گیلاس خانومی که بیشتر طرفداران سینه چاک و فدائیان و کاسه های داغتر از آش آقایان می باشند، فدائیان شما دخترها می باشند. (اینجانب تنها مضمون آن کامنت را منتقل کردم)، بنده (و شاید دیگران همچنین) بارها دیده ام که ایشان از کامنتهای آقایان بیشتر لذت میبرند و گهگاه این گفتگوهایشان با عرض شرمندگی به لاس زدن متمایل میگردد، هرچند خود ایشان هم نوشته اند که ذاتا با آقایان راحتتر هستند و معتقدند آنها دوستان بهتری می باشند، در جایی خوانده بودم ( به محض به خاطر آورد منبع، در همین جا ذکر خواهد شد) افرادی که کلا با جنس مخالف خودشان خارج از حد نرمال احساس راحتی میکنند بطوریکه دوستان همکلاسیشان، افراد مورد توجهشان، لیست یاهو مسنجر و 360 شان ( دوستان اینترنتی شان) و غیره را بیشتر جنس مخالف تشکیل می دهند دارای مشکلات و ناهنجاریهای اجتماعی زیادی می شوند. البته خود من به شخصه معتقدم بسیاری از افراد چه زن و چه مرد/ مجرد و متاهل/ تحصیل کرده و بی سواد به خاطر نارسایی های اجتماعمان در رابطه با جنس مخالف به رابطه هرچند ساده با آنها در دنیای مجازی می پردازند. ( خط آخر خارج از بحث بیان شد.)

 

12- با توجه به مورد شماره ی 5 باید بگویم که گاهی ایشان نیز از حد و مرز طنز خارج شده و هر از گاهی که با افت وبلاگ و خستگی خوانندگان مواجه میشوند با یک حریم شکنی که متاسفانه مورد علاقه بعضی از ما ایرانیهاست به احیای وبلاگ خود می پردازند و باید دانست مداومت و تکرار بعضی واژه ها / معانی/ اصطلاحات/ شوخی ها بسیار زننده هستند تا جذاب، مثاالی میاورم که البته خوشبختانه کاربردش اخیرا در وبلاگ ایشان به ندرت دیده میشود، بله جمله مورد علاقه ایشان " فلان جام توی دهنت" و لابد فلان جای اون نفر هم تو دهان نفر بغل دستی و این روند همینطور ادامه خواهد داشت و یا " به فلان جام"

به طرفداران سینه چاک: منظور بنده از این مورد این نبود که کاربرد این گونه کلمات نادرست است، اصلا بحثی درست و یا نادرست بودنش نیست، بحث استفاده بی جا و تکرر است، که گاهی این حس را به خواننده میدهد که نویسنده مذکور خواهان آن بوده که با پرده دری به جذابیت وبلاگ خود بیافزاید.

 

13- متاسفانه در ایران ما خیلی از افراد به خاطر اینکه "با کلاس" و یا "روشنفکر" جلو کنند، تیشه یی برداشته اند و خواه آگاهانه یا ناآگاهانه بر ریشه ی تمدن/ عرف/ هنجارها و ناهنجار هایی که در هر اجتماع جهان اول، توسعه یافته و جهان سوم دارا هستند، میزنند. خدا رو شکر همه هم خود را سیاستمدار میدانند، در این وبلاگ هم نویسنده بارها تلاش کرده است که با همین نوشته های عامه پسند سیاسی و محکوم کردن بی حرف و حدیث برای خود جایگاهی بیابد و کودکانی که چیزی بلد نیستند جز "بووووووس ، ماچچظظظ و غیره" را بر سر ذوق بیاورد و به تشویق نویسنده این سخنان گرانبها وادارد، ایشان نیز چون دیگران گهگاه به تمسخر ارزشها میپردازند، چرا راه دور برویم؟! این موضوع کلا در جامعه ما مد شده است مثل کاربرد کلمه "شهید" و غیره.

پست 22 بهمن وبلاگ فوق الذکر بسیار زیبا و جالب و انتقادی نوشته شده بود، ما که خوشمان آمد، حقیقت را گفته بودند که ملت نان ندارند بخورند آنوقت به خواهر و مادر امریکای بی ناموس فحش میدادند.

بنده به چند مورد اعتراض دارم، قبلش بگویم این منی که میبینید نظرم این است، گور بابای همشون، همشون برن بمیرن، چه اونایی که 2500 سال حق ما ملت را خوردند و چه اینهایی که 29 سالست ملت ما را چپاول کرده اند، همه شان سر و ته یک کرباسند چون قدرت فساد میاورد و این وسط تنها من و شمای نوعی (مردم) هستیم که تاوان سیاست های چپاولگرانه آنها را میدهیم. ولی چرا اینقدر از مردم آن نسل انتقاد میکنیم؟ مگرا آنها در آن زمان که به سن و سال من و شما بودند حق انتخاب و مبارزه نداشتند؟ مگر آنها مثل ما که ادعای دانایی و فکور بودن میکنیم، عقل و شعور نداشتند؟ کم نهضتهایی دیدید که در اولین سالها دچار انحراف شده اند؟ چه ربطی به آنهایی دارد که برای آرمانهای منحرف نشده تلاش کرده اند؟ آیا فکر میکنید نسل آینده و فرزندان ما فحش خواهر و مادر به ما نخواهند داد و ما را جوانهای افراطی بی عرضه ی دهن بین نخواهند دانست؟ شما اگر عرضه دارید به جای اینکه اینقدر تو سر ملت بزنید و اینقدر ادای روشنفکری دراورید به پای عمل بیایید، چرا انتخا**بات را تحریم نمیکنید؟ یا حداقل اگر عرضه ی این یکی را ندارید چرا همگی شرکت نمیکنید تا حداقل افرادی چون این مرتیکه روی کار نیایند؟ آهان، بله شما کارهای مهمتری دارید، باید در خانه بنشینید و غرغر کرده و حرفهای بی سر و تهتان را در وبلاگهایتان نوشته به خورد ملت دهان بین ما بدهید... احسنتم.

 

14- نویسنده این وبلاگ در مواردی که چند مورد را بیان کردم به مظلوم نمایی پرداخته اند و شاید ناخواسته احساس انزجار به خواننده خود منتقل نموده اند، اولین باری که بیان کردند اهل سیگار هستند، خیلی ها شوکه شده اند و شاید حالشان گرفته شد و نصیحتهایی راجع به مضرات آن بیان کردند که با خشونت و یا بهتر بگم " به تو چه " ی نویسنده وبلاگ مواجه شدند و خوب آیا احساس انزجار از اینگونه پاسخگویی به خواننده دست نمیدهد؟ به خود من به شخصه همچین حسی دست داد ولی در آخر گفتم به ت.خ.م.م کسی که متوجه نمیشه این ماده برای خودش و بالاخص نزدیکانش مضر می باشد و نمیخواد هم متوجه بشود و فقط جبهه گیری میکند بگذار همان "بوووووووس ماچچظظظظ" برایش بفرستند. ( در نمیدانم کدام کشور اعلام شد که از زمانی که سیگار کشید در اماکن عمومی ممنوع شده است، درصد بالایی که عددش را به خاطر نمی اورم از سکته های قلبی کاسته شده است.)

یا اخیرا در موردی یکی از دوستان خود را به بدترین شکل جلوی دیگران ضایع کردند، کسی که خودش هم وبلاگ دارد و البته چند پست گذشته از بیرون رفتن و ناهار خورد با ایشان نوشته بودند، و حالا به خاطر یک تحقیق که از آخر هم برای هیچ کس مشخص نشد آنچنان اشک و لابه یی به راه انداختند که دل همگان به درد آمد و جالب است در مقابل انتقاد یک سری آدم عاقل از حرکت ایشان بیان فرموده بودند که من نمیتوانم همه چیز را بگویم وگرنه فلان و بهمان، خوب سرکار خانم یا چیزی را نگویید یا تمام و کمال بگویید واقعا در مقابل رفتارهای اینچنینی در میان دوستان وبلاگی چیزی نمیتوان گفت جز "متاسفم" و بدتر از خودشان آن عده سینه چاک فحاش که بدون آنکه از موضوع مطلع باشند به دوست ایشان فحاشی کرده بودند و نقش پترس فداکار را بازی کرده به کمک ایشان رفته بودند. همه این موارد و موارد مشابه دیگر مدتها پیش باعث انزجار شخص بنده شد و حتی چندین ماه بطور کامل از وبلاگ ایشان بی خبر ماندم.

 

15- این مورد ترکیبی از مورد شماره ی 14 و 9 می باشد، برای خود من به شخصه جالب است که ایشان در حالیکه تحمل هیچگونه انتقاد مودبانه و غیر مودبانه را ندارند و هیچ حرف حقی را قبول ندارند چطور به دنبال کامنتهای مفهومی و با ارزش هستند؟ شاید اگر بگویم تنها 2 درصد کامنتهای ایشان دارای صادقانه و باارزش هستند دروغ نگفته باشم و 98 درصد باقیمانده را افرادی تشکیل میدهند که خود را موظف میدادند آن کامنتهای لوس را بگذارند که واقعا برای من به شخصه تهوع آور است، تصور کنید اگر هر روز به یک وبلاگ بروید و فقط برایش ماچ و بوس و قربونت برم بفرستید چه جور آدمی هستید؟ چی؟ نشنیدم؟ آهان، دستمال به دست یا همان کاسه از نوع داغ تز از آشش، و البته تا کنون مشاهده نکردم آن 2 درصد با رفتاری جز خشم نویسنده مذکور مواجه شده باشند. ( باید بگویم بنده اگر پستی را جالب ببینم به کامنتهای آن هم سر میزنم)

 

16- نکته بسیار بسیار جالبی که یک بار در وبلاگ ایشان دیدم این بود که کامنتری گفته بودند افراد زیادی به نویسنده فوق الذکر به خاطر منزل، ماشین، همسر و غیره ایشان حسادت میکنند، دود از سر اینجانب به هوا برخاست، جدا یک خانه 60 متری (نمیدونم درست ولی یادمه یه زمانی زیاد در موردش می نوشت) و یک دستگاه پراید باعث حسادت است؟ باورم نمیشود، الان مردم خانه های 1000 متری به بچه هایشان میدهند، انواع و اقسام پژو را زیر پایه بچه های نابالغشان برای تمیرن رانندگی می اندازند آنوقت... خوب البته این را میدانم که هر طبقه ی اجتماعی هم در بالای خود طبقه یی دارد و هم در پایین خود که همیشه پایینی ها در حسرت بالاییها هستند.

(به دیگران: آه خدای من، صدایتان را بر سرتان نگذارید که binam خواست بگوید من بچه مایه دار هستم و پراید و پژو برایم جذابیتی ندارد، دیلی ندارد اینها را بگویید چون هدف بنده دقیقا همان بود که شما در ذهن دارید، آرررره)

 

و حال بعد از یک متن طولانی برویم به سراغ لیست طولانی پی نوشت ها :

 

پ.ن1: طرفداران سینه چاک فحاش، کاسه های داغ تر از آش و حتی دشمنان خونی وبلاگ مورد نقد قرار گرفته، قبل از باز کردن کامنت دانی، چوبها و چماق هایتان را بر زمین بنهید، جیبهایتان را که با انواع و اقسام فحش ها و توهین ها مزین نموده اید خالی کنید و سپس مبادرت بر کامنت گذاری نمایید.

پ.ن2: نکته جالبی وجود دارد که معمولا نویسنده های وبلاگهای مورد نقد و یا بعضی از طرفدارانشان با تفاخر فراوان باد در گلو می اندازند که آری برادرم/ خواهرم بنده بسیار ریلکسم و اصلا هم به آن وبلاگ بی ناموس ( همین وبلاگ مظلوم بنده یا بنده مظلوم) اهمیت نمیدهم و چه مجازاتی بهتر از بی محلی برای ایشان؟! در حالیکه باور بفرمایید خود نویسنده از همگان حریص تر بود برای خواند نقد و حتی تک تک کامنتها و جوابهایشان، چرا تلاش میکنیم کنجکاویمان را جلوی دیگران پنهان کنیم؟ مگر همین حس کنجکاوی مرا به خواندن کامنتهای وبلاگ پیشین که بر ضد اینجانب گذاشته شده بود بر نیانگیخت؟!!! باشد ما که اصراری نداریم، به خاطر روی گل شما اینطور وانمود میکنیم که شما اصلا اینجا را با قدمهایتان مزین نفرموده اید.

پ.ن 3: بحث های جالبی در دو پست اول در قسمت کامنت دانی صورت گرفت و من بسیاری از حرفهایم را در پاسخ به کامنترها بیان داشتم، برای آسودگی خودتان و راحتی اعصابتان پیشنهادی دارم که پیش  از نوشتن سخن های تکراری که بارها در دو پست قبل مورد بحث قرار گرفت و بنده دیگر به آنها پاسخ نخواهم داد مبادرت به خواندن کامنت دانیهای قبلی و بالاخص پست دوم بفرمایید. البته در صورتیکه وقتتان مجال این کار را بدهد.

پ.ن4: همانطور که در پست دوم و قسمت معرفی گوشه وبلاگ عرض کرده ام برای در امان ماندن از خشم آن بلاگر و خصوصا طرفداران سینه چاکشان، می توانید از اسامی مستعار در این وبلاگ استفاده کنید تا حداقل اینجا راحت و بدون ترس و رودربایستی نظر خود را بگویید، بسیار جالب است که تعدادی از کامنترها بعد از نوشتن کامنتهایشان در کامنتی خصوصی خود و وبلاگشان را به بنده معرفی کرده اند نه به خاطر رودربایستی با آن بلاگر بلکه از ترس فحاشی های طرفداران بی نزاکت، البته این کار برای خود بنده در تشخیص حرف مغرضانه از غیر مغرضانه مشکلات متعددی ایجاد کرده است، و از اونجایی که بنده اینجا کلانتری راه ننداخته ام که همگان را چک کنم گاهی با خودم هم بازی میشود شاید توسط... مثل اینکه ما هم به نیازمان به وبگذر افتاد

پ.ن5: شاید بهتر باشد وقتی وبلاگی را برای نقد به بنده پیشنهاد میدهید در کامنت عمومی این کار را انجام دهید، البته هر طور راحتید، لطفا اگر میخواهید راجع به پست های گذشته نظر بدهید در کامنت دانی هما پست را بگشاید، البته برای خود من به شخصه تفاوتی ایجاد نمیکند، اما شاید بنده خدایی که علاقمند به خواندن کامنتهاست ترجیح بدهد کل کامنتهای مربوط به یک وبلاگ را در یک جا بخواند، اما باز هم هر طور راحتید.

پ.ن6: گمان میکنم تا حدودی انتقادهایی از خود بنده در دو پست ابتدایی شده بود را جبران نموده ام، هرچند فقط با تعداد محدودی از آنها درصد کوچکی هم نظر بودم.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 23:22  توسط کوروش  |