تبليغاتX
بی نام - پست پنجم - وبلاگ ساروی کیجا
نقد و بررسی وبلاگهای رده ی شخصی

سلام

 

همانطور که طی یک پست کوتاه به اطلاع آنتن های از خواب و خوراک افتاده، رسید در این پست به نقد و بررسی وبلاگ "ساروی کیجا" میپردازیم. سبک نگارش این متن با متنهای پیشین متفاوت خواهد بود، چرا؟ چون نویسنده این وبلاگ که بنده باشم از سبک نوشتار متون پیشین خسته شده ام، در این نقد نیز به همه موارد از جمله سبک نویسنده، عنوان وبلاگ و تاثیر آن بر جذب خواننده، روح حاکم بر وبلاگ، روند کامنتها و غیره تمام و کمال  درقالب یک داستان اشاره خواهد شد، در نقدهای قبلی با وجود مثالهای عینی و مورد به مورد تعدادی دچار سوتفاهم و سوبرداشت شدند که به پاسخگویی مکرر بنده انجامید، خدا به دادمان برسد با این متن نه چندان واضح و آن کامنترهایی که بنده سراغ دارم. نویسنده این وبلاگ یک خانم 33 ساله، فارغ التحصیل مهندسی الکترونیک شیراز و شاغل می باشند.

 

سمت چپ محله ما، دو کوچه پایین تر، محله یی هست قرق شده، جون داداش "اسم شب" رو بلت نباشی رات (راهت) نمیدن ا، راستیتش رات میدن ولی نمیگذارن تو بگو یه کلوم (کلام) حرف بزنی، عینهو این موزه ها میتونی قدم بزنی و چلیک چلیک تخمه بشکونی و فقط تماشا کنی، آخر سر یک دفترچه (کامنت دانی) میدن دستت و میتونی دو کلوم حرف دلت رو بنویسی البته با اعمال شاقه. خلاصه جونم واستون بگه ما که اسم شب(یوزر و پسورد سرویس دهنده های وبلاگها) رو بلت نبودیم و هر روز چند دیقه  اونجا پلاس میشدیم و کلون در خونه این یکی اون یکی رو میزدیم، سر از هر خونه در می آوردیم یه اسمی(ساروی کیجا) میشنفتیم جون شما نباشه جون خودمون نمیفهمیدیم چی چیه؟! همچین اسم خوبی بودا ولی ما رو که تحریک نمیکرد، (فکر بد نکن لامصب، اینجا خونواده رفت و آمد داره) . خواستیم بپرسیم خوب این بابا که اینقده میگید فلان و بهمان کی کیه؟! دیدم ای بابا همه بلتن جز من یه لاقبا، ترسیدیم انگ بی سواتی به کاکل زری ننمون بخوره، بی خیال شدیم و یه روز راهی این خونه شدیم.

 

 

ناگفته نمونه ما رو از بچگی همچین چشم پاک بزرگ کرد بابامون، رگ گردن این هوا، همه رو به چشم آبجیمون میدیدم، تو این محله هم که صد تا صد ضعیفه میبینی ولی دریغ از یک سیبیل، آقا ما آرتوروز گردن گرفتیم از بس رو زمین دنبال نوخود سیاه گشتیم. رسیدیم در خونه، کلون در رو زدیم، در چارطاق باز شد، وارد شدیم، بگو چی دیدیم؟ کیپ در کیپ ارسی زنونه بود که همچین تر و تمیز چینده شده بود

یا ا... یا ا....

یکی نگو، دو تا نگو، یک (yak) هوار آبجی دور هم نشسته بودن و سبزی پاک میکردن، چه سبزی پاک کردنی، چشم گردوندیم بلکه صاب خونه رو پیدا کنیم و عرض ارادتی داشته باشیم خدمتشون که یهو چشممون افتاد به عکس این آبجیمون، تعظیمی کردیم و از خدا که پنهون نیست از شوما چه پنهون دو زاریمون اساسی جا افتاد و حساب کار خودمون رو کردیم، جذبه آ، فهمستیم با این آبجی نمیشه شوخی کرد. آی خدا امواتش رو بیامرزه که ما رو از بی سواتی نجات داد و همون سر در خونه یک لوحی گذاشته بود، فهمستیم ساروی کیجا میشه همون دختر ساروی (اهل ساری) خودمون. به چشم خواهر برادری از این کار آبجیمون همچین بد شوما نباشه خوشمان آمد.

ما هم ناآشنا بین اون هم چادر چاقچولی یه گوشه نشستیم که چشممون افتاد به کاتب، حال و احوالی کردیم و دیدم به به این خونه قدمتی داره این هوا، که این کاتب هم وظیفه نگارش افاضات صاب خونه رو دارن، چند تایی از این طومارا(آرشیو) رو ورداشتیم و رفتیم تو حال و هوای مطالعه که دیدیم ای بابا اینم عینهو همساده بغلیا از چی چی گفته؟ از صغرا خانوم و کبری خانوم و دوران خوش روم به دیوار آبستنی و دخترک و آب خوردن و نون خوردن و غیره. دو سه تا خمیازه کشیدیم و بی خیال طومارا شدیم و میخواستیم رفع زحمت کنیم که دیدیم آبجیمون (صاب خونه) رفته بالا منبر ، گوشا رو تیز کردیم بشنفیم چی چی میگه!!! جون داداش آی خوشمان اومد از حرف زدنش (سبک) اصلن بگو زمین تا آسمون با اون طومارا توفیر داشت ( روند وبلاگ کم کم به خود سبک خاصی گرفته بود) یک جوری میگفت همچین هر بی سواتی هم فهمش میشد دنیا دست کیه. ( استفاده از جملات کامل کوتاه همانطور که در سبک داستانهای کوتاه مورد استفاده قرار میگیرد و در جذابیت و فهم و درک راحت آن بسیار موثر می باشد./ مثال: ماشین نداری (نقطه) تاکسی پیدا نمیشه (نقطه)از جردن پیاده راه می افتی(نقطه)و ...) خواستیم بلند شیم و یه کف به افتخارش بزنیم که یه جورایی در و دیوار و به قول شوما روشنفکرا (rooshanfekra) جو حاکم ترسی تو دلمون انداخت  که نشستیم، از بغل دستیمون شنیدیم آبجی مون روزنامه چی بوده و بازم به قول شوما اهل سناریو و فیلم نامه نویسی. همچین کیفور شدیم. اینطور که ما فهمستیم این آبجیمون یه قفس داره پر از کفتر، از این کفترا نه ا، از اونایی که نومه به پاشون میبندی میبرن اینور اونور، هر چند وقت یکی از این نومه ها رو باز میکرد و برای همساده ها هم میخوند، گلی به جمالش که خوب کاری میکرد، آی به دلمون می نشست، این آبجیمون یک حرفای روانشناسی خوب خوب میزنه، آدم چار کلوم بارش میشه،دست خالی نمیره، انصافا خوووووب خونه یی ساخته. ( اختصاص دادن بعضی از پستها به مطالب بسیار زیبا و جالب که از طریف ایمیل دریافت میکنند. یکی از نقاط مثبت و جالب توجه این وبلاگ می باشد.)

 

از اون روز زیاد کلون این خونه رو زدیم ولی از ما میشنفی کله صبحی نرو اونجا، همچین اخلاقت دور از جون سگی میشه، از بس این آبجیمون خوب و بد رو با غر غر میگه و یک عینک دودی زده این هوا، همچین کف گرگی میزنه تو حال و روزت، ما هم گهگداری سری میزدیم ولی خوب چون  مجلس زنونه بود و سایه سیبیلا رو با تیر میزدن، از ترس جونمون (جو فمنیستی حاکم بر وبلاگ و همچنین متون آن) زیاد اونورا آفتابی نمیشدیم، نه اینکه بگم ما تنها بودیم و تک سیبیل مجلس، داداشای دیگمون هم بودن ولی اونجا تجمع بیشتر از یه نفر سیبیل ممنوع بود و یکیمون رو مینشوندن اینور هال و یکی رو میبردن تو یه دخمه اونور خونه. ما که نفهمستیم چرا از این خونه تا میخوایم خارج شیم همچین حس میکنیم یه دست کتک مفصل خوردیم، از بس تازگیا (قدیما اینطوریا نبودا) به قول شوما روشنفکرا جو متشنج بود، و یه روز درمیون آبجیمون از گروهی به نام "هم سرایان" نام میبرد و چندتایی از این آبجیا که صبح زنبیل سبزیشون رو زده بودن زیر بغلشون و دور هم نشسته بودن و النگوهای قدسی خانم رو میشمردن یهو تو بگو جنی میشدن یا زنبور میرفت تو پاچشون یک بلوایی راه مینداختن و خوار مادر اینا(همسرایان) رو مورد عنایت قرار میدادن، ما هم تا میخواستیم دو کلوم حرف بزنیم به عضویت در این گروه متهم میشدیم. (متاسفانه صاحب وبلاگ مذکور گاها جو وبلاگشان را ناخواسته به دست این گروه مزاحم داده اند.)

 

ماهها گذشت و گذشت تا یه روز که رفتیم از بیانات صاب خونه مستفیض بشیم، همچین دوگولمون به کار افتاد که یه کاسه یی زیر نیم کاسه هست ، این آبجیمون که تا دو روز پیش دو کوچه بالاتر از ما مینشت حالا چرا داره از مالدیف و خارجه مارجه میگه؟! ما رو بگو حسابی از بیانات اون روز کیفور شده بودیم و تو دلمون به صاب خونه باریکلا میگفتیم که یهو همه چی بهم ریخت، معلوم شد اینا افاضات یک سیبیل بوده نه صاب خونه، ما رو میگی، کف کردیم ، عجب ذوقی داشته داداشمون، کلومش مو نمیزد با کلوم آبجی، خواستیم پاشیم و روی داداش رو ببوسیم و یه دست مریزاد بگیم که یهو دیدیم گرد و خاکی بلند شده که نگو، خدا نصیبه گرگ بیابون نکنه، فک کردیم قیومت شده و دارن پروندمون رو میزارن زیر بغلمون، همین خواستیم بشینیم زار بزنیم که گرد و خاک نشست و تازه فهمستیم چی شده، این بار غیرتمون نگذاشت ساکت بمونیم و سینه کفتری سپر کردیم و یه بادی به گلو انداختیم و به افتخار داداش بیاناتی از خودمون در کردیم، که یوهو هم ما و هم داداشمون با افاضات آبجیا و سبزی پلاسیده ها و گوجه گندیده مورد لطف قرار گرفتیم، دو دیقه دیگه میگذشت فحش خوار مادر هم میشنفتیم، شنیدیدن میگن شاه میبخشه، شاه غلوم نمیبخشه؟ شده بود قضیه صاب خونه و آبجیامون، صاب خونه خودش کیفور شده بود از متن که البت با به قول شوما روشنفکرا "پی نوشت" حال داداش رو گرفت و گزک داد دست این به قول بنده " کاسه های داغ تر از آش" همچین دلمون خواست بگیم شوما که تا دو دیقه پیش که صاب خونه افاضات میفرمودن از اجاق کوری دختر همساده بغلی میگفتید و واه واه میکردین و آموزش آش شوله قلم کار میدیدی، حالا اومدی وسط؟ دستا به کمر، چشما از حدقه درومده، گردن ما رو گرفتن و فشار دادن تا حناق گرفتیم که بلت نیستی سبزی پاک کنی بیخود کردی اومدی اینجا، پس اون ضربدر قرمز (علامت روی کلون در) چی چیه ست؟ اصلا یه سیبیل رو چه به این جا اومدن؟ و چرا نیگا نیگا میکنی و غیره

و از اون طرف هم آبجی کوچیکا نمیدونیم چی شد یهویی یا از خنده ولو میشدن روی زمین (توضیح اسمایلیها) یا یهو سبز میشدن و بالا پایین میشدن، و افاضه میفرمودن به اون آبجی گنده ها ( جون داداش به چشم خواهر برادری دو برابر ما بودن) که این سیبیلا اومدن اینجا به قول شوما روشنفکرا جلب توجه کنن، حوالشون بدید به فلان جای خودشون، ما رو میگی سرخ و سفید شدیم و رفتیم یه بسته تره ورداشتیم پاک کنیم، اگه از این دیوار صدا درومد از صاب خونه هم درومد که بگه بسه کشتید پسر مردمو ( گاهی روند کامنتها و جو حاکم بر وبلاگ به دلیل رفتارها و سخن های خود نویسنده می باشد.) که دیدیم صاب خونه گارد گرفته و علی رغم اینکه میگه ما فیس و افاده نداریم، به زن داداش گیر داده که " آره من لیسانس فلانم و زن تو لیسانس بهمان" رگ گردنمون این هوا زد بیرون، یکی نیست بگه میخوای دعوا کنی بزن طرف رو بکش چیکار داری جو رو ناموسی میکنی؟!!! یه جوجه آبجی شروع کرد به نرخ تعیین کردن وسط این بل بشو که آره مکتب خونه شیراز ما فلان و بهمان و شریف شما انگوشت کوچیکه ی ما نیمیشه که دیگه ما غیرتی شدیم و نفس کش، سینه رو دادیم بیرون، دستا رو باز کردیم و عینهو تارزان کوبیدیم تخت سینمون و دو تا داد زدیم، به گوش آبجیا نرسه همچین خوف کردن، ما هم به اون جوجه آبجی که همساده بغلی بود گفتیم یه لیسانس زبان جز a, b , cچی چی بلتی که که شریف مریف بلت شدی؟ از اون طرف هم رفتیم یقه ی داداش رو گرفتیم که بنده خدا تو رو چه به ذوق در کردن تو این محافل؟ حیف اون متن خوشگل نبود؟ اینجا باید سرت رو بکنی تو برف و فقط تایید کنی که سبزی فقط سبزی شما، النگو فقط مال شما

اینا رو که گفتیم و آروم شدیم، ریختن سرمون و تا جایی که میخوردیم زدند ( چرا هیچ کس به قیاس نویسنده راجع به رشته تحصیلی اشکالی وارد نکرد؟!) این چشمای چپ و چول ما یادگار اون روزه و این پای لنگمون هم نتیجه افتادن یه آبجی 100 کیلویی که دورخیزش رودیدیم غش کردیم و السلام.

( این متن را بخوانید بدون توجه به پی نوشت ها " میدونم الان هیچچچچچ کدومتون از آخر متن شروع نمیکنید :دییی"، آیا متوجه تغییر نویسنده می شوید؟ متنی با این شباهت شگفت آور با متون خانم نویسنده آیا نشان دهنده بیان خوب ایشون و انتقال احساس به خواننده نبوده؟ و همچنین نبوغ نویسنده دوم که به بهترین شکل جز به جز متن را به همان سبک و سیاق نوشته بود؟! و آیا این عدم توانایی نویسنده در پذیرش انتقاد که بماند، پیشنهاد ویا ذوق یک خواننده را نشان نمیدهد؟ و آیا نباید خوشحال باشید که یک نفر تا این حد دقیق به نوشته هاتون میپردازه به جای اینکه آماده همیشگی برای دعوا و کشت و کشتار باشه؟! آیا صحبت های دائمی شما راجع به گروه همسرایان باعث تداوم این تشنج در وبلاگتان نشده است؟)

و در انتها صاب خونه و رفقاش ما رو با چند جمله زیبا چون " خیلی بیکاری" ، " قرص هات رو خوردی" مزین فرمودند، ما که هرچی فکر کردیم دیدیم مولتی ویتامینمون رو خوردیم.

 

ای داد بر من، دیدی داشت یادم میرفت؟ این آبجی ما یک فرهنگ لغت متحرک هستش، و یا یک محافظ افراطی زبان فارسی، هر روز که میریم پای منبرشون اینا رو میشنفیم که نگوییم تنبان بگوییم شلوار،

یا من خواهر را با این خ مینویسم نه با آن خ، و یا اینکه من حساب بلتم و میدونم ده سال دیگه میشه 2018 نه 2010، آقا ما میترسیم یه کلوم حرف بزنیم که این آبجی حامی فرهنگستان زبان فارسی کیلو کیلو اشکال تراشی نکنه و عجب اااااااا که رفقاش هم چنان ترسی دارند که سه دور دهخدا رو میخونن بعد حرف میزنن. ولا به جون داداش. یه دونه از دهخداهای این آبجیمون سفارش دادیم چون توش کلمه یی به نام "انتقادپذیری" وجود نداره، شنقتی چی گفتم؟ تو این فرهنگ لغت استفاده از واژه هایبیگانه برا صاب کتاب مورد ی نداره ا، مثلا خودت بگی office جای دفتر کار باید بقیه آسمون رو نیگا نیگا کنن که مبادا یکی از اون فیل ها گرومپ بیفته رو سرت. آره داداش من... ما هم چشم و گوش داریم.

 

به قول شوما پی نوشت:

 پ.ن1: های خانوم... با شمام... نه آبجی، کی با تو بود؟!! با اون آبجی آنتن هستم، فک کردی الان مدال شوجاعت و وفاداری گرفتی که تا ما گفتیم میخوایم پست بعدی بریم خونه این آبجیمون دویدی بهش خبر بدی؟ استغفرا... یعنی تو ندیدی وقتی ما هم اومدیم این محله و اسم شب رو بلت شدیم، روز بعد(پست دوم- شفاف سازی) فرمایش کردیم صاب خونه زودتر از همساده ها با خبر میشه؟ به جای اینکه اون چادر گل مگولیت رو محکم گرفتی، چشاتو باز کن و ببین همین زیر میرا(پست ماقبل آخر)، نوشتیم که ازشون اجازه مجازه هم گرفتیم، حالا اینکه ما و ساروی کیجا خانم درگوشی حرفیدیم شما رو سنه نه؟ در گوشی گفتیم تا امثال تو و همسرایان جوسازی نکنن، فهمستی؟! حالا هم بدو برو که خیلی سبزی رو دست ملت مونده، برو ببین اجاق دختر همساده بغلی هنوز کوره یا نه!!! برو دیگه هم دور و ور ما نپلک که همچین ننمون غیرتیه، دوست نداره دختر مخترا زیاد به پر و پای کاکل زریش بپیچن.

تو رو خدا میبینی؟ صد بار یه چیزو تکرار کنی یاد نمیگیرن، حالا تعداد النگوهای همساده بغلی، زن اصغر آقا سوپری محل و رنگ تنبان ... استغفرا... بگذریم

 

پ.ن2: ساروی کیجا خانم گلی به جمالت، همچین خوشمان اومد از حرفهای درگوشیت، بازم شوما که رک و راست گفتی کنجکاوی (البته به قول شوما فضولی) بدونی ما چی چی میخوایم بگیم، و مثل این آبجی ها نگفتی واه واه کی اصلا نگاه این میکنه و ما اصلاااااااااا پا تو خونش نمیگذاریم، و پشت پنچره خونه ما ردیف به ردیف روی هم وایسادن و قد و هیکل ما رو ورانداز میکنن، و حتی به حرفای درگوشی ما هم کار دارن و اونوقت میگن ما اصلا نمیدونیم خونت پلاک چنده، صفای مرامت آبجی

 

پ.ن3: نمیخواستیم بگیم که نویسنده آن متن وبلاگ مذکور چه کسی است، چون مطمئنا به پسر خاله بودن با ایشان متهم میشویم ( با توجه به سابقه بنده در نقدهای گذشته و گاها استناد به حرفهای ایشان) حالا ما با چه زبانی بگوییم کاملا اتفاقی به تور هم بر میخوریم؟! میدونم که الان هیچ کدومتون متوجه هویت شخص مورد نظر نشدید. lol

 "همسرایان" نامیست که نویسنده مذکور بر مزاحمهای وبلاگیشان نهاده اند.

عزت مزید

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 15:33  توسط کوروش  |